<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[خوش خیال بد اقبال]]></title>
		<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[گاهی؛ بعضی اوقات ؛می نویسم]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[ّ]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/05/15/post-141/</link>
					<description><![CDATA[<p>دیگه خسته شدم می فهمی؟!! خسته!!</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 5 Aug 2008 19:26:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=141</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/05/15/post-141/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دیگر چه نیازی است به تو؟]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/03/26/post-140/</link>
					<description><![CDATA[<P><SPAN lang=FAstyle>دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>هزار عرصه برای پریدنم تنگ است </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چگونه سر کند اینجا ترانه خود را </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>دلی که با تپش عشق او هماهنگ است </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>هزار چشمه فریاد در دلم جوشید </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چگونه راه بجوید که روبرو سنگ است . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>خورشید در پس کوههای ستبر عزم رفتن دارد و من در غروب دلتنگی ، دست پریشان دل را فشرده ام و سر بر شانه آشفتگی به دنبال زانوی محرمی می گردم . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>نخلستان بنی نجار کجاست ؟ </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>حلقوم چاههای آشنایش کو ؟</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بهانه ای در حلقومم گره خورده است !</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بهانه ای که هجم هجومش تکلف کالمم را از هم پاشیده است . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>آشنایان معذورم بدارید از ادیبانه سخن گفتن که سوزش این زخم چنان آه از نهادم بر آورده است که رشته همه ضابطه های نیک سخن گفتن را دریده است . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذارید چون او سخن بگویم و و بی هیچ تکلفی از درد بنالم . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>دیروز بود که آمدی ، ازدل کویر ، کویری که تو را جوشاند تا چشمه زلالی باشی برای همیشه حلقوم های تشنه و دست جادوگر دنیا در برابر این عطای عظمی چه تقدیر شگفتی از کویر نمود که تا انتهای ابد نامش را در قاموس دلهای دگرگونه جاودانه ساخت که پیش از تو کویر تنها یک برهوت گمشده بود و پس از تو یکآشنا سرزمین کشف ناپذیر .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>دیروز که آمدی چشمه زلالی شدی برای حلقومهای تف دیده اندیشه مان ، دستهای سرگردانمان را فشردی و بی هیچ تاملی در کوچه های بن بست، درب گلین خانه فاطمه را نشانمان دادی .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>خانه کوچکی که خود سرودی از همه تاریخ بزرگتر بود . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>دیروز که آمدی قفل تمامی دربهای کلید شده اندیشمه مان را شکستی و یاری مان دادی که علی را کشف کنیم . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>دیروز که آمدی ... </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چه می گویم ؟ مگر می شود حجم آنهمه حادثه را در دخمه کوچک ذهن گنجاند . مگر می شود تو را و عظمت اندیشه ات را به وصف نشست که تو در حصار تنگ کلام نمی گنجی . عظمت تو را تنها باید به تماشا نشست ، به چشیدن ، به لمس کردن که حجم تو ای کشف ناپذیر ، هرگز به حقارت دستهای کوچکمان نمی آید . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار وصف تو رابه دیگر سوی نهم و چون همیشه که از هجوم حجم تنهایی به تو پناه می آوردم ، این بار نیز زانوی محرمت را بیابم و سنگینی حلقومم را برای آن مویه کنم که توصیف تو به چه کار می آید ؟</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>توصیف تو به چه کار می آید ؟ </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>نه تو آنقدر کوچکی که من با تلاش حقیرانه ام بزرگ نشانت دهم و نه آنقدر من بی دردم که دامن درکت را رها کنم و جدای از تو به توصیف بنشینم . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>تو به من آموختی که در اوج همه تنهایی ها و سردرگمی ها و پریشانی ها ، برای رهایی از عقده های بغض که نه ، چه می گویم ؟! <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>اگربغضها نباشند ، یقیناً بی تفاوتی ها هستند ، غفلتها هستند ، فراموشی ها هستند ؛</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>برای یاد آوری اصالتها و آرمانها و عشقها و شورها ، برای ترس از فراموشی خویشتن ، نامه ای بنگارم ، نامه ای برای همه عصر ها و نسلها </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>و من سنت تو را برای تو می نویسم ، تویی که محرم ترینی برای این حلقوم . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>ای بی قرار ترین میهمان شام ! </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>اندکی در شام دلم قرار گیر ، اگر چه میدانم که حجم حضورت در حقیرستان دلم نمی گنجد . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>سالهاست که تو رفته ای ، آنچنان شتابناک که از خویشتن شرممان شد .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>سالهاست که تو رفته ای ، اما هنوز مصلحت اندیشان ما ، مصلحت نمی بینند که تو زنده باشی و اندیشمندان ما صواب را در این دیدند که هنوز تو اشتباهاتی داشته باشی و این اشتباهات بهانه ای باشد که در جمع دوستداران تو حضور نیابند . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>اشتباهاتی که نمی دانم چرا هیچ کس نمی داند که مصداقش در چیست ؟</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>تو گویی هیچ کس علاقه ای به نشان دادن مصادیقش ندارد .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>من اما ،</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>من اما ، اگر حلقوم اندیشه ام یاری دهد ، خواهم گفت که اشتباهات تو چیست و چه کسانی از آن رنج می برند ، رنج که نه ، </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار بگویم برادر ، </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگویم که اشتباهات تو زیستن خیلی ها را به خطر انداخته است .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>همان گونه که نامت ، نان خیلی ها را به خطر انداخته است . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>خیلی هایی که میشناختی ، می شناسم و خواهند شناخت .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>خیلی ها که مصلحت بودنشان با کلام تو در تضادی دست و پنجه نرم می کند . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>آری برادر ، چه نیازی است به گفتن ، که تا انتهای ابد ، همه آنانی که آشیانه اندیشه شان را با عنکبوت جهل آذین بسته اند ، خواهند دانست که اشتباهات شریعتی چه بوده است ؟</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چرا تو زنده باشی ؟</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار در سالروز شهادتت درشت ترین خبر روزنامه ها پیام افتتاحیه سمینار فرش باشد و بزرگواران ما به تصویب ابعاد فرشنامه هایی بنشینند که بیش از آن هیچ پایی نباید دراز شود .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چرا تو زنده باشی ؟ </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی که دیگر هیچ کس با ابوذر از چهارراه درد عبور نمی کند ، یگانه مرد اندیشه ات در ربذه تنها می ماند . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی دیگر هیچ کس به رسالت حسین کاری ندارد . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی دیگر هیچ کس به رسالت حسین کاری ندارد ، </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>باید که زینب ازدودکش آشپزخانه اش به معراج برود . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی دیگر هیچ سری درد نمی کند . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>باید که سراغ پیشانی بندهای سرخ را از نمایشگاهها گرفت .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چرا تو زنده باشی ؟ </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی به حمد الله ارتفاع اندیشه اندیشمندانمان آن قدر صعود کرده است که دیگر هیچ کدام ، هیچ اشتباهی ندارند ، چرا به تو ، به تو که اشتباهات پر دردسری داشته ای بها داده شود ؟</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار اندیشمند عادل ما ، عدالت را تراز کند و دلش برای صفویه بسوزد و تاملی </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>در تشیع علوی داشته باشد .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چه نیازی است به تو ؟ </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی برادرانم از آن سوی شهر عبور می کنند ، از چهارراه درد ، از چهارراه فقر ، از کنار قصر عقیل می گذرند ، تا در ماوای امیدهای مردم ، پاهایشان را از روانشناسی فراتر بگذارند و از استاد معظمشان سوال کنند که : </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چگونه می شود با ارواح تماس داشت ؟ </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی روزگار ، روزگار نو شدن است و هیچ کس از اندیشمندان ما نیز برخالف مد سخن نمی گویند </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چرا جملات از مد افتاده تو بار دیگر تکرار شود و پرستیژ محافل ما را بر هم بزند. </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>آری برادر ! </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی نخبگان شهرمان متفق القولند که اسلام بدون سرمایه خدیجه حیات ماندن و بودن پیدا نمی کرد .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>دیگر با من بگو ، چرا باید مثلث زر ، زور ، تزویر آرامش آنانی را که می خواهند با سرمایه شان خادمان به اسلام باشند را بر هم بزند ؟ </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی قرار است آرامش تا مغز استخوان خانه هایمان نفوذ کند ، دیگر چه نیازی است به تو ؟</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>تویی که کلامت به بی قراری مان می خواند . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>نیستی برادر . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>نیستی تا نشانت دهم که داشتن و خواستن چه بلایی بر سر نور چشمهایمان آورده است ؟! </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>و بازار عافیت چه کسب و کاری گرفته است ، این روزها ؟!</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>شرم دارم از تو . لحظه ای چشمهای کویری ات را بگردان ، تا با تو مویه کنم که این روزها شاگردانت ، </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>حتی آنان که حیات فکری خود را مرهون و مدیون تو هستند ، برای بودن در جمع دوستدارانت استخاره می کنند تا دریابند که خیر در چیست ؟ شاید در داشتن ها و خواستن ها</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>این روزها برادر ، غنچه همه عشقها و شورها و اشکها و فریادها و رسالتها و آرمانهایمان در چهار دیواری قطور مصلحت می پوسد و هیچ کس مصلحت نمی بیند که قطره آبی در پای این غنچه های پژمرده بریزد . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>چرا تو زنده باشی ؟</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وقتی دیگر نیازی به تو نیست،</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>باید که اندیشمندان ما به یاری زرمندانمان بشتابند و فرضیه بدهند و چنین افاضه کنند که :</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>"خدا پدرت را بیامرزد ".</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>تو با آنکه اشتباهاتی داشتی</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>اما در مسلمان کردن نسل جوان ما خیلی موثر بودی ، خدا خیرت دهد .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>حالا که بحمدالله همه جوانهایمان مسلمان شده اند لطفاً تشریفتان را ببرید آفریقای جنوبی و آنها را مسلمان کنید .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>ما دیگر با شما کاری نداریم ، شما نیز به مصلحتتان نیست که با ما کاری داشته باشید .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>و اساساً تفکرات شریعتی به درد یک انقلاب می خورد و نه یک نظام .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>دیروز گفته بودم ، که می خواهم خیلی حرفها را بگویم ،</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>اما بگذار این رازهای سر به مهر ، همچنان مکتوم باقی بماند ، که بزرگی میگفت:" دوستدار علی کسی است که به تعداد دشمنان علی دشمن داشته باشد " .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>و من نمی دانم چرا آنان که به هر نحوی تو را و اندیشه هایت را با منافعشان در تضاد می بینند ، هیچ گاه نمی اندیشند که شریعتی و کلام شریعت ، گشایش هدیه خدا بر همه عصرها و نسلها بود .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>تا آنانی که شجاعت اندیشیدن دارند از قحط سالی اندیشه نمیرند .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>آری برادر !</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار آنانی که زنده بودن تو را مصلحت نمی بینند ، همچنان در گرداب تلاشهای خود دست و پا بزنند .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار اندیشمندان ما هیچ کدامشان افتخار ندهند که در جمع دوستداران تو حضور یابند،</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار آنانی که حیات فکری خود را مرهون و مدیون تو هستند باز هم مصلحت نبینند که از تو سخن بگویند ،</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار اسلامی ترینها و انقلابی ترینهای این دیار مصلحت نبینند که به یادبود تو بنشینند .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار آنانی که شجاعت اندیشیدن را ندارند ، همچنان با هر آنچه که بوی تو را دارد دست و پنجه نرم کنند .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>بگذار هزار گذاردن دیگر اتفاق بیفتد .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>نمی دانم چرا نمی دانند ، یاد تو نه از آن روست که تو نیازی به یاد کردن داشته باشی ، که عظمت روحت از حقارت این کلام منزه است .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>که اگر به یادبود تو می نشینیم از شدت نیازی است که در خویشتن احساس می کنیم .</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>نیاز به یاد آوری اصالت ها و غیرت های فراموش شده مان </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>و نمی فهمیم چرا خیلی ها نمی فهمند کلام شریعتی همچون شجره طیبه ای است که تا انتهای ابد مخاطبان خویش را خواهد یافت و همچون همیشه راه گشایشان خواهد بود حتی اگر خیلی ها نخواهند . </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>و دیگر چه بگویم که : تلک شقشقه هدرت ثم قرت </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>و </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>قرص خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>ولی آن نور درشت ، چشم ما بود </SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>وتو ای نور درشت ، اگر در تپش باغ ، خدا را دیدی همت کن</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>و بگو : ماهی ها حوضشان بی آب است.</SPAN></P>
<P><SPAN lang=FAstyle>یکشنبه ۲۶ خرداد.۴:۳۴ سپیده دم</SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 20:00:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=140</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/03/26/post-140/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[در جامعۀ جهل دانستن جرم است....]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/03/15/post-139/</link>
					<description><![CDATA[۲۹خرداد سالگرد(شهادت) معلم عزیزمان مرد آزد و آرام و مردی که استادش مصدق است و بود که به پدرو مادرم فهماند که متهمند و اما چرا شهید قلم"قلم توتم من است توتم ماست و دیعه ی عشق است امانت آدم" اما مانسل امروز تا خالا بهش توجه کردیم تا حالا حتی یه بار یه کتابشو خوندیم و معلم من است هر&nbsp;چند مطهر نیست اما&nbsp;پاک است عاشق فاطمه است علی ست&nbsp;امروز&nbsp;هم کسالروز شهادت فاطمه ست هر چند به دعای من گنهکر نیاز ندارم اما روحش شاد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; توصیه میکنم که حداقل یه بار "پدر مادر ما متهیم " "کویر"و... را بخوانید&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;]]></description>
					<pubDate>Wed, 4 Jun 2008 00:02:12 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=139</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/03/15/post-139/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بودجه شهر تهران چرا در لبنان باید مصرف شود؟]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/03/01/post-137/</link>
					<description><![CDATA[چند روزی بود که تلویزیون المنار حزب الله لبنان تصاویری از دیدار آقای چمران و معاونان شهردار تهران از لبنان رانشان می داد که نقشه های بازسازی بیروت را نشان می داد. پیرو این دیدارها خبر اختصاص 3 میلیلردتومانی شهرداری تهران به بازسازی لبنان انتشار یافت. طبیعتا این رقم کارستانی در امر بازسازی لبنان نیست ولی منتخبان مردم تهران که برای خدمت به مردم انتخاب شده اند به چه دلیلی میتوانند از بودجه ی عوارض مردم تهران به بازسازی لبنان کمک نمایند. دولت درچارچوب سیاست های کلان که کمک فراوانی به بازسازی لبنان کرده است ولی شهرداری تهران که از مردم تهران برای شهر تهران پول می گیرد واین همه گرفتاری شهری، فقر ونابسامانی اجتماعی در همین تهران هست، چه مجوز شرعی برای پرداخت پول به بازسازی لبنان دارد؟ امروز با یکی از اعضای اصلاح طلب شورای شهر تهران صحبت می کردم. در شورای شهر هم گفته شده که امر بازسازی لبنان که در اثر جنایات اسرائیل تخریب شده است، کار خوبی است ولی چرا از جیب مردم شهر تهران و از محل عوارض پرداخت شده ی مردم تهران؟. اما علیرغم رای ندادن اکثریت اصلاح طلبان، با دو فوریت تقاضا شده تصویب شده است.این در حالی است که خود شهردار تهران آمار عجیبی از فقرداده است. اگر این روش می خواهد ادامه یابد خوبست روی برگه عوارض مردم تهران نوشته شود که این پول فقط برای شهر تهران نیست ودر بازسازی سایر نقاط ذنیا هم می تواند استفاده شود تا لا اقل پول حلالی به بازسازی لبنان اختصاص یابد. یادم آمد که در محاکمه ی آقای کرباسچی یکی از مواردی که مطرح شده بود خرید یک دستگاه تایپ یا کامپیوتر برای مدرسه ای در گرگان بود که نمی بایست در خارج تهران مصرف شود]]></description>
					<pubDate>Wed, 21 May 2008 19:09:37 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=137</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/03/01/post-137/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[افاضات دکتر!!!]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/02/28/post-136/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT color=#800080>این اقتصاد نیاز به یک جراحی اساسی دارد ، یک جراحی پلاستیک&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT color=#800080>&nbsp;سلطان محموت دوم</FONT><A href="http://ehsanhakimi.blogsky.com/"></A></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 17 May 2008 21:51:41 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=136</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1387/02/28/post-136/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA["لطفا گوسفند نباشید"]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/12/14/post-135/</link>
					<description><![CDATA[<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">انسان نمی تواند</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp;</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">به آسمان نیندیشد!</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></FONT></SPAN>&nbsp;</P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">چگونه می تواند؟!</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></FONT></SPAN>&nbsp;</P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">مگر انسانهایی که</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></FONT></SPAN>&nbsp;</P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">عمر را بی چرا،</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></FONT></SPAN>&nbsp;</P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">به چریدن مشغولند</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">و</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">سر به زمین فرو برده اند</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></FONT></SPAN>&nbsp;</P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">و پوزه در خاک دارند</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></FONT></SPAN>&nbsp;</P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">و غرق در آب </FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></FONT></SPAN>&nbsp;</P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">و علف اند</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></FONT></SPAN>&nbsp;</P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">اینها که "گوسفندان" دو پایند!</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=fa xml:lang="fa"></SPAN>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 4 Mar 2008 08:49:05 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=135</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/12/14/post-135/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[متاسفم!!]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/11/11/post-134/</link>
					<description><![CDATA[<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://www.yaranebaran.com/uploade/farspic.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>روزی حضرت علی وارد یکی از شهر های ایران شدند...</P>
<P>مردم در جلوی اسبها میدویدند...</P>
<P>امام&nbsp;پرسیدند مردم&nbsp;چرا این رفتار را میکنند؟</P>
<P>فردی جواب داد: این در میان ایرانیان رسم است که در جلوی اسب بزرگان میدوند و بدرقه میکنند...</P>
<P>حضرت فرمودند : "<STRONG>چه گناه ِ&nbsp;بی لذتی</STRONG>..."</P>
<P>... آنوقت برای ورود یک انسان غیر معصوم به شهری مثل یزد در 1500 مسجد نماز شکر خوانده میشود&nbsp; یا در سفرهای دوره ای دولت به نحوی رفتار میشود که...</P>
<P>متاسفم...</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 31 Jan 2008 16:58:33 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=134</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/11/11/post-134/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[حلال میکنیم]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/10/08/post-133/</link>
					<description><![CDATA[1000میلیرد دلار خسارت + صدهاهزار شهید+سوختن یک نسل+<BR>عقب افتادن از قافله توسعه+..... فدای سر آقای طالبانی.ملت ما با دیگران از این حرفها ندارد . <BR>تازه ما از ته قلب صدام را حلال میکنیم .<BR>فرزند شاه سلطان حسین(ره)(-----)]]></description>
					<pubDate>Sat, 29 Dec 2007 18:35:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=133</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/10/08/post-133/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ این همه ناز]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/09/29/post-132/</link>
					<description><![CDATA[<P>چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چون که به بخت ما رسید این همه ناز میکنی</P>
<P>ای که نیازموده ای صورت حال بی دلان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; عشق حقیقی است اگر حمل مجاز میکنی</P>
<P>عید غدیر و قربان تواما مبارک!!!!</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 20 Dec 2007 10:26:46 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=132</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/09/29/post-132/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[حاجی]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/08/29/post-131/</link>
					<description><![CDATA[&nbsp;هر سال در حدود 80 هزار ایرانی ، با خرج کردن ،در حدود 10 هزار دلار ، به مکه می روند ،و بعد از چند روزی &nbsp;می شوند حاج آقا ، یا حاجی خانم . آیا می دانید عمق فساد در خانواده سعودی تا چه حد است ؟ آیا می دانید که در ایران هزارن &nbsp;کودکستان ، دبستان &nbsp;امکانات لازم تحصیلی را ندارند ؟ بیائیم خوش بین باشیم ،و در دستگاه دولتی ما هم عقل و شعور &nbsp;حاکم باشد.( چه اشکالی دارد آرزو بر پیرمرد ها هم &nbsp;عیب نیست .)دولت قانونی از مجلس بگذراند ،که هر دواطلب مسافرت به زیارت حج ، معادل همان هزینه به فلان حساب بانکی باید بریزد ،و این پول &nbsp;برای ساختن و نوسازی مدارس ایران صرف بشود ،و نام این مدارس را &nbsp;با شماره ، بنام مدارس حاجی های هر استان &nbsp;و هر سال مثلأ سال 1387 -شماره 1- تا &nbsp;انتها بگذارند. آخر پول ملت را بردن به عربستان سعودی ،و اقتصاد ان نظام فاسد را تقویت کردن ، در حالیکه فرزندان ملت میزو صندلی هم ندارند ،که راحت درس بخوانند ، ای حاجی آقا ، کدام یک &nbsp;از این اعمالدر پیش پروردگار &nbsp;ثواب است؟ اما چه باید کرد . به قول دوست از دنیا رفته ام ،که&nbsp; می گفت : در مملکت الحمد الله همه حاجی هستند ، دیگر آدم پیدا نمی شود .<BR><BR>]]></description>
					<pubDate>Tue, 20 Nov 2007 18:52:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=131</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/08/29/post-131/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[فرمان امیرکبیر]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/08/17/post-130/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma">در سال&nbsp;۱۲۶۴ قمری نخستین برنامه دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه کودکان و نوجوانان ایرانی را آبله کوبی میکردند؛ اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیرکبیر خبر دادند که مردم نمی خواهند واکسن بزنند؛ چون چند تن از فالگیرها و دعانویس ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان می شود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma">هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند، امیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می کوبند. شماری که پول کافی داشتند پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می شدند یا از شهر بیرون می رفتند.<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma">روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه شهر تهران و روستاهای پیرامون آن تنها&nbsp;۳۳۰ نفر آبله کوبیده اند. در همان روز پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم، جن زده میشود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی. حال گذشته از این که فرزندت را از دست داده ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد. این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma">در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب! من تصور می کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر مرده است که او این چنین های های می گرید. سپس به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن آن هم به این گونه برای دو بچه شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست؛ آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. تمام ایرانی ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید اینقدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.&nbsp; </SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma"></SPAN>&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از کتاب امیرکبیر محمود حکیمی</SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 8 Nov 2007 22:06:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=130</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/08/17/post-130/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سزا در همین دنیاست]]></title>
					<link>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/06/17/post-129/</link>
					<description><![CDATA[اورده اند که روزی درویشی با&nbsp;خدای خود&nbsp;عهد کرد که بجز میوه هایی که از درخت برزمین میریزد نخورد چند مدتی وضع برفق مراد بود بادی میوزید ومیوه بر زمین میریخت و درویش نوشجان میکرد تا اینکه چند روزی بادی&nbsp; نوزید&nbsp; ومیوه ای برزمین نریخت درویش همچنان در حسرت وزیدن باد بود که باد وزید اما میوه بر زمین نریخت شاخه ای بطرف درویش پایین امد درویش دست برد ومیوه ای چید واز محل دور شد به جمعیتی رسید داخل جمعیت شد وبه خوردن میوه مشغول سوارانی به جمعیت نزدیک شدند همه را دستگیر کرده به محکمه قاضی بردند وچون ان جماعت دزد بودند قرار براین بود که یک دست وپای دزد را قطع میکردند تا اینکه نوبت به درویش رسید دستش را قطع کردند نوبت به پایش که رسید فرد معتمدی واردمحکمه شد وعرض کرد ای قاضی من درویش را مشناسم مردی پاک وزاهد است او دزد نیست که درویش لب باز کرد وگفت سزا در همین دنیاست قصد دزدی نداشتم اما عهد با پروردگارم را شکستم وسزایش را دیدم ]]></description>
					<pubDate>Sat, 8 Sep 2007 11:57:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=129</comments>
          <guid>http://www.ehsanhakimi.blogsky.com/1386/06/17/post-129/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
