سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387
ّ

دیگه خسته شدم می فهمی؟!! خسته!!

سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386
"لطفا گوسفند نباشید"

انسان نمی تواند

 

به آسمان نیندیشد!

 

چگونه می تواند؟!

 

مگر انسانهایی که

 

عمر را بی چرا،

 

به چریدن مشغولند

و

سر به زمین فرو برده اند

 

و پوزه در خاک دارند

 

و غرق در آب

 

و علف اند

 

اینها که "گوسفندان" دو پایند!

 

پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
فرمان امیرکبیر

در سال ۱۲۶۴ قمری نخستین برنامه دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه کودکان و نوجوانان ایرانی را آبله کوبی میکردند؛ اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیرکبیر خبر دادند که مردم نمی خواهند واکسن بزنند؛ چون چند تن از فالگیرها و دعانویس ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان می شود.

هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند، امیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می کوبند. شماری که پول کافی داشتند پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می شدند یا از شهر بیرون می رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه شهر تهران و روستاهای پیرامون آن تنها ۳۳۰ نفر آبله کوبیده اند. در همان روز پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم، جن زده میشود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی. حال گذشته از این که فرزندت را از دست داده ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد. این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد.

در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب! من تصور می کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر مرده است که او این چنین های های می گرید. سپس به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن آن هم به این گونه برای دو بچه شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست؛ آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. تمام ایرانی ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید اینقدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند. 

 

        از کتاب امیرکبیر محمود حکیمی

شنبه 17 شهریور ماه سال 1386
سزا در همین دنیاست
اورده اند که روزی درویشی با خدای خود عهد کرد که بجز میوه هایی که از درخت برزمین میریزد نخورد چند مدتی وضع برفق مراد بود بادی میوزید ومیوه بر زمین میریخت و درویش نوشجان میکرد تا اینکه چند روزی بادی  نوزید  ومیوه ای برزمین نریخت درویش همچنان در حسرت وزیدن باد بود که باد وزید اما میوه بر زمین نریخت شاخه ای بطرف درویش پایین امد درویش دست برد ومیوه ای چید واز محل دور شد به جمعیتی رسید داخل جمعیت شد وبه خوردن میوه مشغول سوارانی به جمعیت نزدیک شدند همه را دستگیر کرده به محکمه قاضی بردند وچون ان جماعت دزد بودند قرار براین بود که یک دست وپای دزد را قطع میکردند تا اینکه نوبت به درویش رسید دستش را قطع کردند نوبت به پایش که رسید فرد معتمدی واردمحکمه شد وعرض کرد ای قاضی من درویش را مشناسم مردی پاک وزاهد است او دزد نیست که درویش لب باز کرد وگفت سزا در همین دنیاست قصد دزدی نداشتم اما عهد با پروردگارم را شکستم وسزایش را دیدم
جمعه 16 شهریور ماه سال 1386
تو می توانی...

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

او جانشین همه ی نداشتن هاست

نفرین و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند،

و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد،

تو مهربان جاودان ،آسیب ناپذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی...

 

جمعه 2 شهریور ماه سال 1386
کاش انسان ها به اندازه ی نفت قیمت داشتند

واشنگتن در ۱۹۸۴، محاصره ی عملیاتی خود را برای جلوگیری از ورود سلاح به ایران آغاز کرد. عراق در سال ۱۹۸۸ با اختصاص دادن ۳۱ درصد از کل واردات نظامی منطقه به خود، به بزرگ ترین وارد کننده ی تسلیحات نظامی در منطقه خاورمیانه تبدیل شده بود. اتحاد جماهیر شوروی، با تأمین حدود ۱۰ درصد از واردات تسلیحاتی عراق، نخستین تأمین کننده ی سلاح این کشور به شمار می رفت. فرانسه نیز با دادن جنگنده بمب افکن های دوربرد به صدام در ردیف بعدی قرار داشت. آلمان غربی هم عراق را در ساخت سلاح های شیمیائی و بیولوژیکی یاری رساند. سایر کشورهای اروپائی نیز از این خریدهای گسترده عراق در بازار اسلحه سود بردند. واشنگتن به طور غیر مستقیم، با تشویق و تأیید عربستان سعودی و کویت به ادامه ی کمک های مالی به عراق، بدین امر همت گمارد. این دو کشور عربی، حدود شصت میلیارد دلار به ماشین جنگی عراق کمک کردند. هواپیماهای آواکس ساخت آمریکا و خریداری شده از سوی عربستان سعودی اغلب، اطلاعات مهمی در مورد نیروهای نظامی ایران به عراق می دادند. از این گذشته، خاندان سعود، با نقض قوانین آمریکا و البته با رضایت مقام های آن کشور، صدها نمونه از بمب های یک تنی ۸۴ – MK را در اختیار عراق قرار دادند. مصر، دیگر متحد نزدیک واشنگتن نیز مقادیر قابل توجهی تسلیحات به عراق فروخت.

واشنگتن در سال ۱۹۸۲ نام عراق را از فهرست کشورهای حامی تروریسم وزارت خارجه خارج کرد و در ۱۹۸۴ روابط دیپلماتیک خود را با بغداد از سر گرفت. واشنگتن به طور مستقیم، از طریق اداره تعاونی اعتباری خواروبار کشاورزی اعتبارات هنگفتی در اختیار عراق قرار داد که عراق آن را در راستای مقاصد نظامی به کار گرفت. همچنین واشنگتن با زیرکی تمام، چشمان خود را بر شبکه ی گسترده ای از مأموران عراقی که سرگرم خرید کامپیوترهای مدرن و تجهیزات الکترونیکی برای ساخت موشک و بمب های اتمی بودند، بست و از اعطای وام سه میلیارد دلاری شعبه ی آتلانتای بانک ناسیونال دی لاورو به عراق، ممانعتی به عمل نیاورد.

به موازات مسلح شدن عراق، این کشور صحنه جنگ را گسترش داد و جنگ شهرها و جنگ نفتکش ها را شروع کرد که این امر خود موجب برهم خوردن آشکار معادلات جنگی و خنثی شدن پیروی های زمینی ایران طی سال های ۱۹۸۴ – ۱۹۸۷ شد؛ اما هنگامی که عراق جنگ نفتکش ها را آغاز کرد و جریان نفت به مخاطره افتاد، ناگهان دنیا نگران جنگ عراق و ایران شد.

 

 شکل گیری انقلاب اسلامی، نوشته ی محسن میلانی

پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386
سال هاست که مرده ام

از شوق به هوا می پرم ،

چون کودکیم ،

و خوشحال از این که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است

آری ، از شوق به هوا می پرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام ...