پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386
متاسفم!!

روزی حضرت علی وارد یکی از شهر های ایران شدند...

مردم در جلوی اسبها میدویدند...

امام پرسیدند مردم چرا این رفتار را میکنند؟

فردی جواب داد: این در میان ایرانیان رسم است که در جلوی اسب بزرگان میدوند و بدرقه میکنند...

حضرت فرمودند : "چه گناه ِ بی لذتی..."

... آنوقت برای ورود یک انسان غیر معصوم به شهری مثل یزد در 1500 مسجد نماز شکر خوانده میشود  یا در سفرهای دوره ای دولت به نحوی رفتار میشود که...

متاسفم...

جمعه 9 شهریور ماه سال 1386
مصلحت

دکتر شریعتی :

خدایا مرا از این فاجعه پلید "مصلحت پرستی" که چون همه کس گیر شده

وقاحتش از یادر رفته و بیماری شده است  که از فرط  عمومیتش هر که از آن

سالم مانده باشد بیمار مینماید مصون بدار تا:

"تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم"

مصلحت حقیقت را الوده میکند

پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1384
معنای سمبلیک مرگ عقاد
معنای سمبلیک مرگ عقاد

 

دربین اخبار گذرای هفته پیش، خیلی کوتاه آمد که مصطفی عقاد خالق فیلم محمد رسول الله وعمر مختار قربانی تروریزم مذهبی شد. البته عقاد یک روزی میمرد، اما در نگاهی دقیقتر  مرگ اینچنینی بسیار پر معنا بود. معمولا کار هالیوود ارائه هنر غیردینی ویا ضد دینی بوده است ،ولی تنها عضو هالیوود که هنر متعالی اش را برای معرفی تاریخ پیامبر اسلام به کار گرفت ، تنها قربانی خشونتی شد که بنام دین محمد رسول الله ترور میکنند. عقاد هالیوودی با هنرش میلیونها انسان جهان را با اسلام وپیامبرش پیوند زد و تروریست های دینی ملیونها انسان را برای همیشه ودر طول تاریخ از اسلام متنفر کردند. این قانون را در خیلی از جاها میتوان جاری دانست.

 

چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384
این صفحه های سفید کاغذ

کاغذ خط خطی
این یه کاغذ سفیده، هیچ وقت دروغ نگفته، هیچ وقت دروغ نمی گه.
این یه کاغذ قرمزه، دیدنش آدم رو خوشحال می کنه.
این یه کاغذ آبی یه، وقتی دیدیش آروم می شی.
این یه کاغذه که روش صورتحساب نوشته، یکی سر اون رو کلاه گذاشته.
این یه کاغذه که روش نوشته خطر، مواظب باشین، هرکی اونو ببینه می ترسه.
این یه کاغذه که تو روی اون انشاء نوشتی، چون نمره صفر گرفتی اون رو پاره کردی و انداختی توی سطل آشغال، ولی معلمت مامان رو می شناسه و همه چی رو به اون می گه.

اهانت
بعضی نوشته ها اهانت به سفیدی کاغذ است.

کاغذهای مچاله
کاغذها را مچاله کرد و دور انداخت.
چیزی روی کاغذها نوشت، آنرا خط زد، کاغذها را مچاله کرد و دور انداخت.
چیزی که روی کاغذها نوشته بود دروغ بود، آنرا خط زد، کاغذها را مچاله کرد و دور انداخت.
تصمیم گرفت دروغ ننویسد، کاغذهای سفید ماندند روی میز.

سفیدی کاغذ
مهم ترین کاری که یک نویسنده بزرگ گاهی اوقات می تواند بکند این است که به سفیدی کاغذ احترام بگذارد.

احساسات
احساساتش را روی صفحه کاغذ آورد، کاغذ بوی گند گرفت.

کاربرد
بیانیه: کاغذی است که فریاد می کشد.
قطعنامه: کاغذی است که تصمیماتش را دستور می دهد.
حکم دادگاه: کاغذی است که مسیر زندگی شما را تغییر می دهد.
بخشنامه: کاغذی است احمقانه که عده ای را وادار به انجام یک کار تکراری بیهوده می کند.
نامه عاشقانه: کاغذی است که ناله می کند.
متن شاعرانه: کاغذی که در آن کلماتی پشت چشم نازک می کنند، صدایشان کش می آید و دست شان بیهوده تکان می خورد.

چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384
سرنوشت بشر
چطور ممکن است که یک انسان هم عاقل باشد و هم بالغ و در عین حال به آینده بشر امیدوار باشد؟

تکنولوژی
برای اینکه از شر روستا راحت بشویم به شهر آمدیم و گرفتار اتوبوس‏های شلوغ شدیم.
برای اینکه از شر اتوبوس‏های شلوغ راحت شویم ماشینی خریدیم و در ترافیک گیر کردیم.
برای اینکه از شر ماشین راحت شویم کارهایمان را با تلفن انجام دادیم و گرفتار زنگ تلفن شدیم.
برای اینکه از شر تلفن راحت شویم از اینترنت استفاده کردیم.
آیا وسیله‏ای ساخته نشده که ما را از شر اینترنت راحت کند؟

کابوس های ما گاهی اوقات رویاهای دیگران هستند.

هیتلر و استالین مردانی بودند که برای بسیاری از مردمان حسرت دیدارشان را داشتند. اما همین ها وقتی شب ها به خواب گروهی دیگر از مردم می آمدند کابوس تلخ زندگی آنان بودند.

زنی در کنار خیابان خود را می فروشند
کودکی که دست هایشان را به سوی رانندگان اتوموبیل ها دراز کرده اند
جوانی که سرنگ را در گوشه کوچه در رگ دستش فرو می برد
پدری که در جیب خالی اش دنبال هیچ می گردد
کابوس هر کدام از ما زندگی دیگری است.

کابوس های امروز ما به خاطره تبدیل می شوند

چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384
تئوری عشق و نفرت
ما معمولا به کسی که می شناسیم اعتماد نداریم و گاهی هم نفرت داریم و نسبت به کسی که نمی شناسیم اعتماد داریم و حتی ممکن است عاشقش بشویم، همین عشق بعدا در اثر ناکامی به نفرت تبدیل می شود و دنبال یک عشق تازه می افتیم.
یکشنبه 5 تیر ماه سال 1384
«مولانا»، دور و غریب در دوربین غیر ایرانی

خبر کوتاه بود و جان‌سوز. هشدار بود و پر از افسوس. آنچه ایرانی است، نصیب دیگران شده است. آنچه ما داریم و داشته‌ایم، حالا چرب لقمه نمک‌سود سفره سودای دیگری شده است. ‌
نامش، عرفانش، دیوانش و اصالتش به غارت رفته و این روزها هم نوبت به بهره‌برداری‌های سودآور فرهنگی از او رسیده است.
غریبه نیست. دور نیست. می‌شناسی‌اش. می‌خوانی‌اش. می‌نامی‌اش. اما همه او نصیب غیر ایرانیان شده است. شاید ما برای او نقش «دیو» و «دد» را داشته‌ایم و او از ما «ملول» گشته است.
از «مولانا» سخن می‌گویم . او که عشق و عرفانش همه از جنس نور است و حکمت. او که از جنس نی و نجواست و در قمار عاشقانه‌ای، بی‌آن که بخواهد و بداند پیروز میدان است یا که نه، طریق «شمس» گرفت و تن را و روح را آزاد کرد.
او دروغ نیست، غریبه نیست. ما خود دوراش کرده‌ایم. غریبه شناختیمش و حالا غفلت‌های مداوم،چنان چشم‌بندهای تیره بر دیدگان‌مان گذاشته که در همسایگی ما، کسانی که او را با همه چیزش از آن خود کرده‌اند، می‌خواهند فیلم سینمایی حکیم جلال‌الدین رومی را بسازند.
روزنامه ملیّت ترکیه، از ساخت این فیلم با مشارکت و مشورت تعدادی از فیلمنامه نویسان و کارگردانان خارجی خبر داده و شهرداری شهر «اونیل» ترکیه، اکنون در تدارک مقدمات کار این پروژه است.
پس اینچنین ما خود، مولانا را از خود دور کرده‌ و اجازه داده‌ایم همانطور که کشورهای همسایه دیگر نوروز را مال خود کنند، ناصرخسرو، زرتشت و نظامی گنجوی را در تن‌پوشی غیر ایرانی ، مطرح و صدها همایش و بزرگداشت برپا کنند، اکنون مولانا را از ما بگیرند.
درک این واقعیت تلخ مزاج‌آلود، غریب نیست. به قونیه که سفر کنید، افتخار مردمش مقبره‌ای است که از او ساخته‌اند و بهره‌هایی که هر سال، زیارت حضرتش برایشان فراهم آورده است.
فروشگاه‌های قونیه، همه چیزشان با تصویر او و استفاده از روایت زندگی اش همراه است؛ کبریت با تصویر مولانا، بشقاب‌های تزیینی و کاشی‌های رنگ و لعاب داده شده با چهره مولانا و مقبره و مراسم سماء.
تبرک و تصدق وجود پربرکت مولانا، هر سال صدها هزار نفر از علاقه‌مندان از سراسر جهان به قونیه می‌روند و ایرانیان از جمله این مشتاقان هستند و عکس‌ها می‌گیرند و بحث‌ها می‌کنند که مولانا ایرانی است و تار و پودش همه از این سرزمین است. همه این گفته‌ها و بحث‌ها، این سو که می‌رسد، به اوج نمی‌رسد.
اگرچه مسئولان دستگاه‌های فرهنگی اینها را می‌شنوند و می‌خوانند و انگشت افسوس بر زبان می‌کشند! اما چه سود. دریغ از حرکتی که هویت به ترفند از دست رفته را زنده کند. شاید امید چندانی نمی‌توان و نباید از حرکت‌های دولتی داشت، چه این که اگر قرار بود حرکتی شود، هویت و مفاخر ایرانی ما اینچنین از ریشه جدا نمی شد.از نویسندگان، هنرمندان، فیلمنامه‌نویسان و کارگردانان سینما و تلویزیون اما می‌شود توقع داشت تا به جای صرف هزینه‌های کلان و گاه بیهوده، نوشتن کتاب‌های سفارشی و بازاری، نگارش فیلمنامه‌های تهی از معنا و در راستای تحمیق جامعه و ساخت فیلم‌های پر از مضحکه و تماما عوام‌پسند، قلمشان را و دوربین‌شان را برای تولیدات فرهنگی ناب به کار گیرند و هویت‌مان را پاس بدارند.
مولانا یک بهانه است. باید زندگی مفاخر ایران زمین را هدف گرفت. باید هویت ایرانی را سرلوحه کار قرار داد. باید از ریشه‌هایمان حفاظت کنیم. شاید این خواب زمستانی را پایانی باشد.
برداشت آزاد از خبر گزاری میراث فرهنگی.