پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386
اون از من اینم از حافظ
نه هر که چهره برافروخت دلبری داندنه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشستتو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکنغلام همت آن رند عافیت سوزموفا و عهد نکو باشد ار بیاموزیبباختم دل دیوانه و ندانستمهزار نکته باریکتر ز مو این جاستمدار نقطه بینش ز خال توست مرابه قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شدز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه نه هر که آینه سازد سکندری داندکلاه داری و آیین سروری داندکه دوست خود روش بنده پروری داندکه در گداصفتی کیمیاگری داندوگرنه هر که تو بینی ستمگری داندکه آدمی بچه​ای شیوه پری داندنه هر که سر بتراشد قلندری داندکه قدر گوهر یک دانه جوهری داندجهان بگیرد اگر دادگستری داندکه لطف طبع و سخن گفتن دری داند
چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1384
امروز این فال واسه ی من اومد.خیلی حال کردم.

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جویبوی یک رنگی از این نقش نمی​آید خیزسفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکندو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببرشکر آن را که دگربار رسیدی به بهارروی جانان طلبی آینه را قابل سازگوش بگشای که بلبل به فغان می​گویدگفتی از حافظ ما بوی ریا می​آید من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگویدلق آلوده صوفی به می ناب بشویای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجویاز در عیش درآ و به ره عیب مپویبیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجویور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و رویخواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببویآفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی