سه شنبه 1 خرداد ماه سال 1386
شیخ بهایی

چند روز پیش بزرگداشت این بزرگ بود .ولی هر چه خواستم راجع به این بزرگ بنویسم نتوانستم و فرصت هم نداشتم.در عوض این شعر را از خود شیخ در ادامه آوردم.(من رو که منقلب کرد و خیلی مسیرمنو تغییر داد امیدوارم که ازین گنجینه معانی استفاده کنین.راستی یه جورایی محتاج به دعاییم.فراموش نکنینا)

آتش بجانم افکند شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم ای ناقه پای بردار
ای ساربان خدارا پیوسته متصل ساز
ایوار را به شبگیر شبگیر را به ایوار
در کیش عشقبازان راحت روا نباشد
ای دیده اشک میریز ای سینه باش افگار
ما عاشقان مستیم سر را زپا ندانیم
این نکته هابگویید بر مردمان هشیار
در راه عشق اگر سر بر جای پا نهادیم
بر ما مگیر خرده ما را از دست مگزار
در کار ما نیاید جز عاشقی و مستی
در کار ما بهایی کرد استخاره صدبار

شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1385
از سر کوی تو هر کو به ملامت برود    نرود کارش و آخربه خجالت برود

کسی که در پی دیدار دوست است؛صبر و تحملی را باید پیشه ی خود کند که بر تمامی ناملایمات و اموری که بهای دیدار اوست فایق آید و از ناگواریهای ایام ملول و آزرده خاطر نشود.ولنجزین الذین صبروا اجرهم باحسن ما کانوا یعملون.حال اگر سالکی اینچنین نباشد با دستی تهی و خجالت زده و شرمسار از کوی دوست برگشته و سرانجام به جایی نخواهد زسیدکه:ومن اظلم ممن ذکر بایات ربه ثم اعرض عنها.و نیز من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا.

خواجه حافظ در جایی دیگر ؛حکایت از حال خود کرده و میگوید:

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن     منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم     که در طریقت ما کافریست رنجیدن

...

چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1384
امید

من امیدی را در خود بارور می ساخته ام تارو پودش را با عشق تو پرداخته ام مثل تابیدن مهری در دل مثل جوشیدن شعری ازجان مثل بالیدن عطری در گل جریان خواهم یافت *** راه خواهم افتاد باز از ریشه به برگ باز ، از ـ بود ً به ـ هست ً باز ، از خاموشی تا فریاد !