سه شنبه 14 تیر ماه سال 1384
قصه ی شیرین
آه. باز این دل سرگشته من .یاد آن قصه شیرین افتاد.بیستون بود و تمنای دو دوست.آزمون بود و تماشای دو عشق.در زمانی که چو
کبک; خنده می زد ((شیرین.نیشه می زد فرهاد..کار شیرین به جهان شور برانگیختن
است!عشق در جان کسی ریختن است!کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست .خواه با
شاه درافتادن و گستاخ شدن.خواه با کوه درآویختن است. رمز شیرینی آین قصه
کجاست؟که نه تنها شیرین یبنهایت زیباست. آن 0که; آوخت ّه ما درس محبت
میخواست.جان چراغان کنی از عشق کسی.به امیدش ببری رنج بسی.تب و تابت بودت هر نفسی. به وصالی برسی یا نرسی.سینه بی عشق مباد!
فریدون مشیری
مرداد 1387
