سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386
حاجی
 هر سال در حدود 80 هزار ایرانی ، با خرج کردن ،در حدود 10 هزار دلار ، به مکه می روند ،و بعد از چند روزی  می شوند حاج آقا ، یا حاجی خانم . آیا می دانید عمق فساد در خانواده سعودی تا چه حد است ؟ آیا می دانید که در ایران هزارن  کودکستان ، دبستان  امکانات لازم تحصیلی را ندارند ؟ بیائیم خوش بین باشیم ،و در دستگاه دولتی ما هم عقل و شعور  حاکم باشد.( چه اشکالی دارد آرزو بر پیرمرد ها هم  عیب نیست .)دولت قانونی از مجلس بگذراند ،که هر دواطلب مسافرت به زیارت حج ، معادل همان هزینه به فلان حساب بانکی باید بریزد ،و این پول  برای ساختن و نوسازی مدارس ایران صرف بشود ،و نام این مدارس را  با شماره ، بنام مدارس حاجی های هر استان  و هر سال مثلأ سال 1387 -شماره 1- تا  انتها بگذارند. آخر پول ملت را بردن به عربستان سعودی ،و اقتصاد ان نظام فاسد را تقویت کردن ، در حالیکه فرزندان ملت میزو صندلی هم ندارند ،که راحت درس بخوانند ، ای حاجی آقا ، کدام یک  از این اعمالدر پیش پروردگار  ثواب است؟ اما چه باید کرد . به قول دوست از دنیا رفته ام ،که  می گفت : در مملکت الحمد الله همه حاجی هستند ، دیگر آدم پیدا نمی شود .

پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
فرمان امیرکبیر

در سال ۱۲۶۴ قمری نخستین برنامه دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه کودکان و نوجوانان ایرانی را آبله کوبی میکردند؛ اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیرکبیر خبر دادند که مردم نمی خواهند واکسن بزنند؛ چون چند تن از فالگیرها و دعانویس ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان می شود.

هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند، امیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می کوبند. شماری که پول کافی داشتند پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می شدند یا از شهر بیرون می رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه شهر تهران و روستاهای پیرامون آن تنها ۳۳۰ نفر آبله کوبیده اند. در همان روز پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم، جن زده میشود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی. حال گذشته از این که فرزندت را از دست داده ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد. این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد.

در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب! من تصور می کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر مرده است که او این چنین های های می گرید. سپس به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن آن هم به این گونه برای دو بچه شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست؛ آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. تمام ایرانی ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید اینقدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند. 

 

        از کتاب امیرکبیر محمود حکیمی