شنبه 17 شهریور ماه سال 1386
سزا در همین دنیاست
اورده اند که روزی درویشی با خدای خود عهد کرد که بجز میوه هایی که از درخت برزمین میریزد نخورد چند مدتی وضع برفق مراد بود بادی میوزید ومیوه بر زمین میریخت و درویش نوشجان میکرد تا اینکه چند روزی بادی نوزید ومیوه ای برزمین نریخت درویش همچنان در حسرت وزیدن باد بود که باد وزید اما میوه بر زمین نریخت شاخه ای بطرف درویش پایین امد درویش دست برد ومیوه ای چید واز محل دور شد به جمعیتی رسید داخل جمعیت شد وبه خوردن میوه مشغول سوارانی به جمعیت نزدیک شدند همه را دستگیر کرده به محکمه قاضی بردند وچون ان جماعت دزد بودند قرار براین بود که یک دست وپای دزد را قطع میکردند تا اینکه نوبت به درویش رسید دستش را قطع کردند نوبت به پایش که رسید فرد معتمدی واردمحکمه شد وعرض کرد ای قاضی من درویش را مشناسم مردی پاک وزاهد است او دزد نیست که درویش لب باز کرد وگفت سزا در همین دنیاست قصد دزدی نداشتم اما عهد با پروردگارم را شکستم وسزایش را دیدم
مرداد 1387
