یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
وهم

«امن و «بی‏خطر» و همی بیش نیست نه در طبیعت و نه در زندگی فرزندان آدم چنین چیزی وجود ندارد پرهیز از خطر در تمام مراحل حیات مطمئن‏تر از رویارو شدن با آن نیست زندگی یا جسارت است و ماجرا و یا دیگر هیچ.

حافظ:

مرا در منزل جانان چه جای امن چون هر دم
جرس فریاد برمی‏دارد که بربندید محملها

پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386
اون از من اینم از حافظ
نه هر که چهره برافروخت دلبری داندنه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشستتو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکنغلام همت آن رند عافیت سوزموفا و عهد نکو باشد ار بیاموزیبباختم دل دیوانه و ندانستمهزار نکته باریکتر ز مو این جاستمدار نقطه بینش ز خال توست مرابه قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شدز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه نه هر که آینه سازد سکندری داندکلاه داری و آیین سروری داندکه دوست خود روش بنده پروری داندکه در گداصفتی کیمیاگری داندوگرنه هر که تو بینی ستمگری داندکه آدمی بچه​ای شیوه پری داندنه هر که سر بتراشد قلندری داندکه قدر گوهر یک دانه جوهری داندجهان بگیرد اگر دادگستری داندکه لطف طبع و سخن گفتن دری داند
پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386
سال هاست که مرده ام

از شوق به هوا می پرم ،

چون کودکیم ،

و خوشحال از این که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است

آری ، از شوق به هوا می پرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام ...

جمعه 12 مرداد ماه سال 1386
کو؟

کهکشان ها کو زمینم ؟
زمین کو وطنم
وطن کو خانه ام ؟
خانه کو مادرم ؟
مادر کو کبوترانم ؟
....معنای این همه سکوت چیست ؟
من گم شدم در تو ؟
یا تو گم شدی در من ای زمان ؟
....کاش هرگز آن روز
از درخت انجیر پائین نیامده بودم !!
کاش !

جمعه 12 مرداد ماه سال 1386
کرم شب تاب
روزقسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.

خدا گفت:چیزی ازمن بخواهید. هر چی باشد
شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی بخواهید
زیرا خدا بسیار بخشنده است
وهرکه امد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن
ودیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست
وان یکی چشمان تیز.یکی دریا راانتخاب کردویکی اسمان را.
دراین میان کرمی کوچک امد وبه خدا گفت:من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم
نه چشمان تیز ونه جثه ای بزرگ.نه بالی ونه پایی نه اسمان ونه دریا.
کمی از خودت را به من بده
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت:ان که نوری با خود داردبزرگ است حتی اگربه قدر ذره ای باشد
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیربرگی کوچک پنهان می شوی
و روبه دیگران گفت:کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین راخواست

حالاهزاران سال است که اوبردامن هستی می تابد.
وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است
وکسی نمی داند که این همان چراغی است که
روزی خدا ان را به کرمی کوچک بخشیده است
چهارشنبه 10 مرداد ماه سال 1386
مردم
آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست زیرا :
اگر بسیار کار کند میگویند احمق است.
اگر کم کار کند میگویند تنبل است.
اگر بخشش کند میگویند افراط میکند.
اگر جمعگرا باشد میگویند بخیل است.
اگر ساکت و خاموش باشد میگویند لال است.
اگر زبان آوری کند میگویند وراج و پرگوست.
اگر روزه برآرد وشب ها نماز بخواند میگویند ریاکار است.واگر نکند میگویند کافر است و بی دین....!
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد وجز از خداوند نباید از کسی ترسید.

پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386
تباهی عمر دنیا پرستان
نجات یافته ای مجروح.یا مجروحی پاره پاره تن.دسته ای سر از تن جدا.و دسته ای دیگز در خون تپیده.گروهی انگشت به دندان و جمعی از حسرت و اندوه دست بر سر می مالند.برخی سر بر روی دستها نهاده به فکر فورفته اند.عده ای بر اشتباهات گذشته افسوس میخورند و خویشتن را محکوم میکنند.و عده ای دیگر از عزم و تصمیمها دست بر داشته اند.چرا که راه فرار و هر نوع حیله گری بسته شده.و دنیا آنها را غافلگیر کرده است و کار از کار گذشته . عمر هدر  رفته است.هیهات!هیهات!آنچه از دست رفت گذشت و آنچه سپری شد رفت و جهان چنانکه میخواست به پایان رسید((نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین.و هرگز دیگر مهلتی به آنان داده نشد.))