یکشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1386
رضا شاه از نگاه تلگراف چی

اخیراً کتاب خاطرات محمد ارجمند، سرپرست تلگراف خانه ی مخصوص رضا شاه که همیشه در کنار وی بوده، منتشر شده است. قصه های جالبی دارد. اخیراً آن را خواندم. در یک قسمت آن آورده است:

رضا شاه در کارها خیلی عجول بود و به محض این که خبر غیر مترقبه ای به عرضش می رسید سخت عصبانی می شد و در همان حال عصبانیت دستورهایی صادر می کرد؛ ولی بعد تردید پیدا می کرد. اغلب مرا احضار می کرد و دستور صدور تلگرافی را می داد، و بعد از چند دقیقه از مضمون آن پشیمان می شد. مجدداً من احضار می شدم و مضمون دستور صادره را تغییر می داد. گاهی دو سه مرتبه در امری تردید پیدا می کرد و چون من به این نکته برخورده بودم، با این که موظف بودم اوامر صادره را فوراً اجرا نمایم، مخصوصاً یک ساعتی عقب می انداختم که از عدم تردید بعدی مطمئن شوم، و این عمل با احتیاط من گاهی خیلی موجب خرسندی رضا شاه می شد.

شاه در عین حال که دیکتاتوری به تمام معنا مقتدر بود، بزرگ ترین نقص اخلاقی اش سوءظن مفرط بود و خیال می کنم این سوءظن در مخیله اش بعد از رسیدن به سلطنت و مکنت سرشار بیشتر شده بود. مثل این که هنوز باور نمی کرد به سلطنت ایران رسیده است و به هیچ کس خوش بین نبود و از هر جا صدایی در می آمد، به هر کس سوءظن می برد، احتیاطاً با تمام قوا در خاموش کردن صدا و از بین بردن شخص مورد سوءظن اقدام می کرد، و شاید این بزرگ ترین بدبختی برای ملت ایران بود. اطرافیان شاه به هیچ وجه قدرت انتقاد و خرده گیری نداشتند و هر کس از ترس جان و مال خود اصل تملق و فروتنی را در روابط درباری برای خود اتخاذ کرده بود و خودش را حتی المقدور حفظ می نمود. بنابراین بسیاری از حقایق امور به عرض شاه نمی رسید و اشتباه کاری های عجیب گاهی موجب اضمحلال و فنای اشخاص و خانواده ها می شد.

جمعه 7 اردیبهشت ماه سال 1386
همین جوری!
آورده اند که در قدیم ندیم ها اسب یکی از خلفا را دزیده بودند. اطلاعیه داد که هر کس آن را پیدا کند و تحویل دهد، خود آن اسب را به عنوان مژدگانی به او میدهند. پرسیدند خوب اگر قرار است همان اسب را به او بدهید، چرا این همه سر و صدا و اطلاعیه و اینا؟ نمیدانم آن خلیفه چه پاسخ داده بود ولی شاید گفته باشد که به اتفاق وزرایش میخواهد با آن دزد عکس یادگاری بگیرد!