یکشنبه 19 تیر ماه سال 1384
پنج قیچی

قیچی(1)
اوایل کارش را خوب بلد نبود. گاهی چنان می برید که وقتی می خواستند آنرا بدوزند جایش معلوم می شد. اما یواش یواش کارش را یاد گرفت. این اواخر جوری می برید که هیچکس نمی فهمید یک تکه از واقعیت گم شده است.

قیچی(2)
همیشه کاغذ از دست قیچی ناراحت بود، به محض اینکه چیزی روی آن نوشته می شد قیچی عصبانی می شد و یک تکه از کاغذ را می برید و دور می انداخت. آخرکار کاغذ خسته شد، دیگر چیزی نمی نوشت که قیچی را عصبانی کند.

قیچی(3)
- وقتی بچه بود کاغذهای رنگی را می برید و با آنها شکل های قشنگی درست می کرد.
- وقتی جوان شد پارچه ها را می برید و لباس های زیبایی را آماده می کرد.
- کمی که سن و سالش بالاتر رفت آرایشگر شد، موهای جوانها را کوتاه می کرد، همیشه سرش شلوغ بود و کلی مشتری داشت.
- کم کم تیغش کند شده بود و کارش رونق نداشت، بالاخره او را به اداره سانسور بردند و از او برای بریدن کاغذها استفاده کردند.
- بالاخره پیر شد و دیگر تیغش نمی برید، گذاشتندش گوشه آشپزخانه و فقط گاهی پیرزن با آن نان ها را می برید.
- یک روز اشتباها انداختندش توی سطل آشغال.

قیچی(4)
وقتی قرار شد اداره را مدرنیزه کنند قیچی ها را جمع کردند و انداختند دور. با استفاده از کامپیوتر کلمات اضافی را حذف می کردند، بدون اینکه هیچ اثری به جا بماند.

قیچی(5)
براش زیاد فرق نمی‏کنه، چه فیلم باشه و چه کاغذ، به هر حال مواظبه که مشکلی به وجود نیاد.

پنجشنبه 16 تیر ماه سال 1384
خدایا! باور کن
اگر خداوند در محله ما خانه داشت، حتما همه شیشه های خانه اش را شکسته بودیم.

و خدا در یاد ماست
آنان که به ما لذت می بخشند و ما را سرگرم می کنند، ما را از یاد خدا غافل می کنند
و آنان که ما را می ترسانند ما را به یاد خدا می اندازند
و وقتی پولدار می شویم مواظب هستیم که یاد خدا نیفتیم
و خدا را یاد کردیم وقتی پولهایمان تمام شده بود
و خداوند مهربان و بخشنده است، البته وقتی یادش می افتیم

و خدا ما را دوست دارد
جدا پنج دقیقه به کارهایی که در هفته گذشته کردید فکر کنید
و اگر شهامت دارید با خودتان تکرار کنید:
- و خدا ما را دوست دارد

و خدا را نمی بینیم
علت اینکه خداوند خودش را به ما نشان نمی دهد این است که واقعا از ما می ترسد، خودش می داند ما چه موجودات خطرناکی هستیم.

پنجشنبه 16 تیر ماه سال 1384
چراغ آخر ۴
در این هنگام سید فریاد کشید: «علی در سرازیری قبر به فریادت برسه یک صلواة بلند ختم کن.»
«الله ... مصّل علی ... محمد...»
«لا .... مصّل علی ...»
«لا ... مصّل علی ... محمد .... و آل محمد.»
باز سید داد کشید: «بی ایمون از دنیا نری بلندتر.»
« الله ... مصّل علی»
«محمد ... و آل»
«محمد...»
«لا مصّل ... علی .... محمد...»
«و آل ... محمد»
سید ادامه داد:
«ای مردم این تمثالو که می بینین جنگ صفین شاه مردان علیه. اون بزرگوار که ذوالفقار تو مشتشه. خود اسدالله الغالب علی ابن ابی طالب دوماد پیغمبره. او یازده امامی که عاشق جمال همشون هسی و می پرستیشون اولاد این بزرگوارن. اینا برگزیدگان رب الارباب اند. حال من دوازه نفر تو این جمع می خوام که دوازده تا چراغ  ناقابل نذر دوازه امام بکنه. اما یه دقه پولتو نگهدار تا چن کلمه از جهنم برات بگم. جهنم حکایتیه.
از قیامت خبری می شنوی،
دستی از دور بر آتش داری.
من یه خُردوشو واست می گم. می دونم طاقت نداری همشو بشنفی . اون پرده جهنم من تو این جعبه علیحده س یه روز تموم باید واست شرحشو بگم. حق تعالی به جبرییل فرمود هزار سال آتش جهنمو دمیدنش تا سفید شد. بعد هزار سال دیگه دمیدنش تا سرخ شد. هزار سال دیگه دمیدنش تا سیاه شد. اگه یک قطره از عرق جهنم که از تن اهل جهنم و چرک فرج زنان زناکارس و تو دیگ های جهنم می جوشه و به عوض آب بخورد اهل جهنم می دن، تو تموم آب های دنیا «که این دریا عظیم یه قطره ش حساب می شه» بریزن، جمیع اهل دنیا از بو گندش خفه می شن. اگه یه حلقه از زنجیرای هفتاد ذرعی که تو گردن یکایک اهل جهنمه میون زمین و آسمون آویزون کنن، تموم دنیا از گرمیش می گدازه و آب می شه. اگه یه دونه پیرهنی که اهل جهنم می پوشن تو این دنیا بیفته زمین و آسمون آتیش می زنه. وختی یکی به جهنم میفته هفتاد سال طول می کشه تا خودشو از ته اون بالا بکشه. تازه اون بالا که رسید، ملایکه با گرزهای گداخته می زنن تو سرش و پرتش می کنن سرجای اولش. باز روز از نو روزی از نو سبحان اله. برادرم، خواهرم، گوشاتو خوب واکن. این آتشی که تو این دنیا باش سروکار داری و باش آش و پلو درس می کنی یه نمونه کوچیکه از آتش جهنم. فرقش اینه که آتش جهنمو هفتاد بار با آب خاموشش کردن تا شده این که تو باش آش وپلو می پزی. سبحان اله. روز قیموت جهنمو به صحرای محشر میارن که پل صراط رو  روش بنا کنن. جهنم هفتاد در داره. از یه درش فرعون و قارون و هامان می رن تو، از یه درش تموم بنی امیه می رن تو، از یک درش دشمنان علی و اونایی که با ما جنگ دارن و می خوان معرکه مونو بهم بزنن می رن توش. این در از همه درای دیگه بزرگتره. باقیشو نمی گم طاقت نداری. اگه حق تعالی به جهنم اجازه بده که یه نفس ذره بکشه، هرچه رو زمینه نابود می شه. اهل جهنم به خدا پناه می برن از گرمی و تعفن اون. اونجا یه کوهی هس که جمیع اهل اونجا به خدا پناه می برن از گند و کثافت اون کوه. و تو اون کوه دره ای است که اهل کوه به خدا می نالند از گرمی و کثافت اون دره وتو اون دره چاهیه که پناه بر خدا از حرارت و تعفن اون چاه و تو اون چاه اژدهاییه که چه جوری بگم تو خودت عقل و شعور داری بفهم. تو شکم این اژدها هفت تا صندوق هس که تو یکیش قابیلیه که برادرش هابیلو کشت. تو یکیش نمردوه که با ابراهیم خلیل دعوا کرد و گفت من مرده رو زنده می کنم. تف به روی ملعونت تو شپشو می تونی زنده کنی که آدمو زنده کنی؟ تو یکیش یهوده که یهود رو گمراه کرد تو یکیش یونسه که نصارا رو گمراه  کرد و تو دوتای دیگش چیزای دیگس. دیگه باقیشو نمی گم طاقتشو نداری. حالا مردم حق ما یه پول خردیه. هرجوری باشه می رسه. فرمود تو سفر صدقه بدین. صدقه تورو به خدا نزدیک می کنه. صدقه قضا و بلا رو از جونت دور می کنه. صدقه مرگو برات آسون می کنه. صدقه مالتو زیاد می کنه. صدقه سپر آتش جهنمه. صدقه کلید رزقه. صدقه فقر و نابود می کنه. صدقه روز قیموت مثه چتر رو سرت سایه می ندازه و نمی ذاره آفتاب قیموت که یه وجب بالای سرت پایین اومده و مغز تو می سوزونه بت کارگر بشه. صدقه هفتاد بلا رو از جونت دور می کنه. آتیش نمی گیری. زیر هوار نمی ری. دیونه نمی شی. تو دریا غرق نمی شی . صدقه از کام هفتاد شیطون بیرون میاد و هر یکی از اون ها مانع می شه که صدقه بدس سایل برسه. اینو بدون که صدقه اول بدس خدا می رسه و بعدش بدس ما سایل می رسه. اما من ازت صدقه نمی خوام. من ذاکر حسینم. بجده ام زهرا قسم که من روضه خون بودم. اومدم دیدم یه جا موندن فایده نداره. فرمود.
چو ماکیان بدر خانه چند بینی جور،
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار؟
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن،
که ساکن است، نه ماندن آسمان دوار.
اومدم خونه و زندگیمو از هم پاشیدم و آواره دریا شدم تا ذکر چارده معصومو بگوش خلق هفت پر کنه عالم برسونم. ما صدقه نمی خوایم. ما پول زحمت خودمونو می خوایم. خدا بسر شاهده، من هر ذکری که روز می گم شبش از گلو درد خوابم نمی بره، خیال می کنی کار آسونیه. گلو آدم جر می خورده.»
در این هنگام چشمان سید گرد شد و به گوشه ای از معرکه خیره مانند. لحظه ای ساکن ماند. چهره اش از خشم خونین شده بود. تنها یک گوشه خیره مانده بود. گویی ناظر نزدیک شدن روح پلیدی بود. نگاه مردم هم کم کم به همان نقطه که سید نگاه می کرد برگشت. در خاموشی و خشمی که او را از حرکت باز داشته بود ناگهان آرام و تحریک کننده و با لحن خشم آلودی گفت:
«مردم تو معرکه ما خرمگس افتاده. نه یکی، بلکه دو تا خرمگس ناتو. اونجا دوتا مجنون می بینم که دارن می خندن. نمی دونن خنده جاش اینجا نیس. نمی دونن مسجد جای خندیدن نیس. لااله الا الله. فرمود اوناییکه تو این دنیا بخندن باهاس تو اون دنیا گریه کنن. بدبخت این دنیای فانی جای گریه اس و هرکی این جا گریه کنه عوضش تو بهشت می خنده. یک روز رسول خدا به جماعتی از انصار گذر فرمود دید اونا دارن برای خودشون می گن و می خندن. فرمود ای مردم معلومه که زندگی شما رو مغرور کرده که می خندین. برید به قبرها نگاه کنین تا آخر و عاقبت خود تونو به چشم ببینین. به روز قیامت و عذاب الهی فکر کنین و عبرت بگیرین. حالا من می بینم این دو بیچاره دهناشونو مثه شتر واکردن وبه دسگاه ما می خندن. نه به دستگاه ما، به دستگاه خدا می خندن. تقصیرم ندارن. اینا نمی دونن که قهقه کار شیطان رجیمه.»
خاموش شد، ولی هنوز نگاهش تو جمعیت می دوید و می خواست ببنید دیگر کی ها هستند که می خواهند معرکه اش را تق و لق کنند. ناگهان فریاد ترسناکی از ته جگر کشید و پایش را به زمین کوفت و گفت:
«والّدلزناست حاسد. بذات پروردگار قسمه اگه بخوای بی حرمتی کنی یه هو می کشم دود می شی میری هوا. اگه دل ساداتو بشکنی ذریت از زمین نابود می شه. نسلت منقرض می شه. حالا دیگه خودت میدونی.»
آرام شد و خشم از گفتارش پرید. احوالش عوض شده بود و حالا دیگر دوستانه به جمعیت نگاه می کرد. دیگر سر دعوا نداشت. حالا دیگر می خواست دل مردم را به دست بیاورد. سپس خواهشمندانه گفت:
«حالا بگو لا اله الا الله. نپرسیدی چرا. حق تعالی به حضرت موسی خطاب فرمود اگه تموم آسمونا و ساکنین اون و تموم زمین و ساکنین اون تو یه کپه ترازو بذارن و لااله الا الله رو تو یه کپه دیگه بذارن لا اله الا الله می چربه.» حال بلند بگو لااله الا الله مردم نعره کشیدن لااله الا الله.
«از صدقه می گفتم. حالا اینم بشنو تا برم دعات کن. بچه جون واسه چی اینقده تو خودت وول می خوری. شاش داری؟ روزی یهودی ملعونی بر حضرت رسالت گذشت و گفت السام علیک. یعنی مرگ بر تو، نگفت السلام علیک یعنی درود برتو. حضرت در جوابش فرمود که بر تو باد. صحابه عرض کردن بر تو سلام به مرگ کرد و از خدا مرگ شما رو طلبید. فرمود همون که او برای من خواسته بود منم براش خواستم و امروز ماری از پشت سر او رو خواهد گزید و خواهد مرد. یهودی ملعون هیزم شکن بود. رفت صحرا هیزم بیاره . وختی برگشت، حضرت تعجب فرمود که یهودی رو زنده دید. پرسید ای یهودی امروز چکار کردی؟ عرض کرد دو تا گرده نون داشتم یکیشو خودم خوردم و یکیشو دادم به گدا. فرمود بار هیزمتو بذار زمین. تا گذاشت، ماری عظیم از لای هیزما  بیرون اومد که تکه چوبی تو دهنش بود. حضرت فرمود مار رو ببین، همون صدقه ای که در راه خدا دادی بلا رو از جونت برداشت. خداوند تو دهن این مار چوب گذاشت که تو رو نگزه. سبحان الله.
«حالا ای عاشقان قبر جدم حسین! من از میون این جمعیت می خوام که دوازه نفر دوازه تا چراغ ناقابل نذر سفره ما بکنن. من چیز زیادی نمی خوام. پول هرجا هس خوبه. مام مثه شما زواریم و دنیا رو می گردیم و می تونیم خرجش کنیم.»
موجی در جمعیت برخاست. چند نفر از لای جمعیت کنار کشیدند. سید خیلی مظلوم و قابل ترحم ایستاده بود و با خودش می گفت: «گمونم اون چن نفری که در رفتن، عُمَری بودن. باهاس هوای کارو داشته باشم. یه وخت نریزن سرم نفلم کنن. این عمریا خیلی بد کینن . حالا بگو مردکه دبنگ اینقده وراجی کردی می خواسی دیگه اسم عمر و ابوبکرو نیاری. چکنم، عادته حالا خیلی بد شد. اما اگه به همین جا کار تموم بشه میباس کلاهمو بندازم آسمون. خیلیا دساشون بلند کردن که پول بدن. بدنیس. کارم می گیره.»
ادامه دارد.....
چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384
این صفحه های سفید کاغذ

کاغذ خط خطی
این یه کاغذ سفیده، هیچ وقت دروغ نگفته، هیچ وقت دروغ نمی گه.
این یه کاغذ قرمزه، دیدنش آدم رو خوشحال می کنه.
این یه کاغذ آبی یه، وقتی دیدیش آروم می شی.
این یه کاغذه که روش صورتحساب نوشته، یکی سر اون رو کلاه گذاشته.
این یه کاغذه که روش نوشته خطر، مواظب باشین، هرکی اونو ببینه می ترسه.
این یه کاغذه که تو روی اون انشاء نوشتی، چون نمره صفر گرفتی اون رو پاره کردی و انداختی توی سطل آشغال، ولی معلمت مامان رو می شناسه و همه چی رو به اون می گه.

اهانت
بعضی نوشته ها اهانت به سفیدی کاغذ است.

کاغذهای مچاله
کاغذها را مچاله کرد و دور انداخت.
چیزی روی کاغذها نوشت، آنرا خط زد، کاغذها را مچاله کرد و دور انداخت.
چیزی که روی کاغذها نوشته بود دروغ بود، آنرا خط زد، کاغذها را مچاله کرد و دور انداخت.
تصمیم گرفت دروغ ننویسد، کاغذهای سفید ماندند روی میز.

سفیدی کاغذ
مهم ترین کاری که یک نویسنده بزرگ گاهی اوقات می تواند بکند این است که به سفیدی کاغذ احترام بگذارد.

احساسات
احساساتش را روی صفحه کاغذ آورد، کاغذ بوی گند گرفت.

کاربرد
بیانیه: کاغذی است که فریاد می کشد.
قطعنامه: کاغذی است که تصمیماتش را دستور می دهد.
حکم دادگاه: کاغذی است که مسیر زندگی شما را تغییر می دهد.
بخشنامه: کاغذی است احمقانه که عده ای را وادار به انجام یک کار تکراری بیهوده می کند.
نامه عاشقانه: کاغذی است که ناله می کند.
متن شاعرانه: کاغذی که در آن کلماتی پشت چشم نازک می کنند، صدایشان کش می آید و دست شان بیهوده تکان می خورد.

چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384
سرنوشت بشر
چطور ممکن است که یک انسان هم عاقل باشد و هم بالغ و در عین حال به آینده بشر امیدوار باشد؟

تکنولوژی
برای اینکه از شر روستا راحت بشویم به شهر آمدیم و گرفتار اتوبوس‏های شلوغ شدیم.
برای اینکه از شر اتوبوس‏های شلوغ راحت شویم ماشینی خریدیم و در ترافیک گیر کردیم.
برای اینکه از شر ماشین راحت شویم کارهایمان را با تلفن انجام دادیم و گرفتار زنگ تلفن شدیم.
برای اینکه از شر تلفن راحت شویم از اینترنت استفاده کردیم.
آیا وسیله‏ای ساخته نشده که ما را از شر اینترنت راحت کند؟

کابوس های ما گاهی اوقات رویاهای دیگران هستند.

هیتلر و استالین مردانی بودند که برای بسیاری از مردمان حسرت دیدارشان را داشتند. اما همین ها وقتی شب ها به خواب گروهی دیگر از مردم می آمدند کابوس تلخ زندگی آنان بودند.

زنی در کنار خیابان خود را می فروشند
کودکی که دست هایشان را به سوی رانندگان اتوموبیل ها دراز کرده اند
جوانی که سرنگ را در گوشه کوچه در رگ دستش فرو می برد
پدری که در جیب خالی اش دنبال هیچ می گردد
کابوس هر کدام از ما زندگی دیگری است.

کابوس های امروز ما به خاطره تبدیل می شوند

چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384
تئوری عشق و نفرت
ما معمولا به کسی که می شناسیم اعتماد نداریم و گاهی هم نفرت داریم و نسبت به کسی که نمی شناسیم اعتماد داریم و حتی ممکن است عاشقش بشویم، همین عشق بعدا در اثر ناکامی به نفرت تبدیل می شود و دنبال یک عشق تازه می افتیم.
سه شنبه 14 تیر ماه سال 1384
قصه ی شیرین

آه. باز این دل سرگشته من .یاد آن قصه شیرین افتاد.بیستون بود و تمنای دو دوست.آزمون بود و تماشای دو عشق.در زمانی که چو
کبک; خنده می زد ((شیرین.نیشه می زد فرهاد..کار شیرین به جهان شور برانگیختن
است!عشق در جان کسی ریختن است!کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست .خواه با
شاه درافتادن و گستاخ شدن.خواه با کوه درآویختن است. رمز شیرینی آین قصه
کجاست؟که نه تنها شیرین یبنهایت زیباست. آن 0که; آوخت ّه ما درس محبت
میخواست.جان چراغان کنی از عشق کسی.به امیدش ببری رنج بسی.تب و تابت بودت هر نفسی. به وصالی برسی یا نرسی.سینه بی عشق مباد!
فریدون مشیری

دوشنبه 13 تیر ماه سال 1384
دزد قالپاق
مردم دزد را وقتی که داشت قالپاق دومی را از چرخ باز می کرد گرفتند. قالپاق اولی را زیر بغلش قایم کرده بود و داشت با پیچ گوشتی کند و کو می کرد که قالپاق دومی را هم بکند که توسری شکننده تلخی رو زمین پرتابش کرد و بعد یک لگد خورد تو پهلویش که فوری تو دلش پیچ افتاد و پیش چشمانش سیاه شد و چند تا اوق خشکه زد و تو خودش شاشید.
مردم دورش جمع شدند. قالپاق از زیر بغلش افتاد رو زمین و دور برداشت و رفت آن طرف تر رو زمین خوابید. یکی زیر بغلش گرفت و بلندش کرد. هنوز دست هایش تو دلش بود. نتوانست راست بایستد. یک توسری سنگین و چند تا کشیده دوباره او را رو زمین پرت کرد. چهره اش با درد گریه آلودی باز و بسته می شد. چهره اش زور می زد. سیزده سال داشت و پاهایش پتی بود.
یک کادیلاک لپر سیاه براق، مثل یک خرچسونه میان جمعیت خوابش برده بود و ککش هم نگزیده بود که قالپاقش را کنده بودند. و پسرک، مثل مگس امشی خورده، میان دایره ای که دیواری از پاهای مفلوک ناخوش دورش کشیده بودند تو خودش پیچ و تاب می خورد و حرف های سیاه سنگین تلخی تو گوشش می خورد که نمی گذاشت دردش تمام بشود.
ـ «مادر قحبه دزدی و اونم روز روشن؟»
ـ «حتما این همون تو بودی که پریروزم آفتابه خونه ی مارو زدی.»
ـ «اصلا بگو کی پای تورو تو این کوچه واز کرد؟»
ـ «چن روز پیشم بایده ی خونه ما را بردن.»
ـ «تو این کوچه کسی دله دزی یاد نداشت.»
ـ «حالا ماشین مالی کیه؟»
ـ «ماشین؟ نمی شناسی؟ مال حاج احمد آقا، رییس صنف قصابه.»
ـ «حالا آژانو صدا کنیم.»
ـ «آژان که نیس. خودمون ببریمش کلونتری.»
ـ «وختی انداختنش تو زندون و اونجا پوسید دیگه هوس دزی نمی کنه.»
دزد، زبانش تو دهنش خشکیده بود. حس می کرد که بار سنگین روش افتاده بود و نمی توانست از زیر آن تکان بخورد. باز یکی شانه اش را چسبید و بلندش کرد و تو صورتش تف انداخت و تو روش نعره کشید:
«بگو کی پای تورو تو این کوچه واز کرد؟»
مردک لندهور چشم وردریده و یقه چاک بود و ته ریش زبری رو پوست صورتش واغمه بسته بود.
پسرک می خواست راست بایستد اما پاهاش رو زمین بند نمی شد. زمین زیر پاهاش خالی می شد. درد کلافه اش کرده بود. چهره اش ییچ و زور زد تا توانست بگوید: «سر امام زمون نزنین، من بیچارم.»
باز زدندش، با مشت و لگد و سرو صورتش را پر تف کردند. هرجای تنش را که می شد با دست می پوشاند و همه را نمی توانست بپوشاند و ناله هایش بیخ گلویش می مرد و دهن و دماغش خون افتاده بود و با شاش هایش قاتی شده بود.
ـ «حالا در بزنیم و خود حاجی رو صدایش کنیم تا حقشو کف دسش بذاره.»
این را سبزی فروش سرگذر که خوب حاجی را می شناخت گفت و بعد رو زمین تف کرد و نیشش واز شد.
در زدند و حاجی تو زیر پیراهن و زیر شلوار چرک گل و گشادی آمد دم در. شکل دهاتی ها بود. سرش طاس بود. زیر چشمهایش خورجین های باد کرده چین وچروک دهن واز کرده بود. شکمش گنده بود. پسر بچه اش هم با رخت گاوبازان آمریکایی ده تیر به دست آمد جلو پدرش تو درگاهی سبز شد و با چشمان کنجکاو به مردم نگاه کرد. تکیه اش به پدرش بود. هم سن سال پسرکی بود که دست هاش تو شکمش بود و رو زمین دور خودش پیچ و تاب می خورد و اشک و خونش تو هم قاتی شده بود.
حاجی پرسید «دزّ کجاس؟» و او می دانست که دزد  قالپاقش را مردم گرفته بودند، چون که وقتی در زده بودند به حاجی پیغام داده بودند و او می دانست که دزد را گرفته بودند که خودش دم در آمده بود.
مردم راه دادند و حاجی آمد تو خیابان بالای سر پسرک که دستش تو دلش بود و آسفالت خیابان از شاش و خونش تر شده بود و به رسیدن به او لگدی خواباند تو تهیگاه پسرک که رنگ پسرک سیاه شد و نفسش پس رفت و به تشنج افتاد.
ـ «خودشو به شغال مرگی زده.»
ـ «مثه سگ هفتا جون داره.»
ـ «اگه یکیشونو طناب می نداختن دیگه کسی دزی نمی کرد.»
ـ «باید دسشو برید تو روغن داغ گذوشت. حالام خودشو به موش مردگی زده.»
پسرک روی زمین کنجله شده بود و کف خون آلودی از گوشه دهنش بیرون زده بود و آسفالت خیابان از پیشاب و خونش تر و سرخ شده بود
دوشنبه 13 تیر ماه سال 1384
آلبوم کامران و هومن با نام ۲۰رو میتونین در گوشه راست صفحه گوش بدین
دوشنبه 13 تیر ماه سال 1384
ایرانی باشیم

ما که همیشه نباید مصرف کننده دیکران باشیم.آقا این یه ایمیل ساپورتر قوی ایران
با امکانات قابل توجه:  http://www.sabamail.com

یکشنبه 12 تیر ماه سال 1384
چراغ آخر۳

رده را هم چنان که لوله بود به دیرکی آویزان کرد. در حاشیه پرده سوراخ هایی منگنه شده بود که می شد تا هرجای پرده را که دلش بخواهد پایین بکشد. پرده را که آویخت، نگاه تحسین آمیزی به آن کرد و دست هایش را بهم مالید و چند بار به مردم نگاه کرد و داد زد: «فرمود هرکی صلواة منو فراموش کنه راه بهشتو گم می کنه. حالا یه صلواة  بلند ختم کنین.» صدای صلواة های نازک و کلفت و جویده و نیم خورده و کوتاه و بریده و بریده و بویناک هوا را به موج انداخت.
مسافرین کم و بیش به سید و پرده اش نگاه می کردند. چند تا حمال هندی و چینی و مالایی که سیگار می کشیدن یا «پان» می جویدند، با شگفتی و علاقه به سید و پرده اش نگاه می کردند و چون چیزی از رفتار و کردار او دستگیرشان نشده بود به مسافرین نگاه می کردند و لبخند می زدند. همه چشم براه بودند ببینند ازدرون پرده چه بیرون می افتد. باز سید با صدای گره گره خشکش داد زد.
«نمی خوام از سرجا تون بلند شین بیاین پیش من. از هرجا که می تونین تماشا کنین. اما اونای که نمیبینن و اونای که دورن یه خرده  بیان جلو. این پرده ها حرمتشون به اندازه همون پرده کعبس. ازشون غافل نشین. خیلی شده که زوار کربلا دس به دومن همین پرده ها شدن و مراد گرفتن. به همون علی که مهرش تو سینه بزرگ و کوچکمون جا داره، بیش از هزار نفر از همین پرده ها مراد گرفتن. کور مادرزاد رو شفا دادن چون عقیدش صاف بود. لمس زمینگیر و یه کاری کردن که پا شده راس راس راه رفته، واسیه اونیکه نیتش پاک بوده. جنی و غشی رو عاقل و سربراه کردن. تو برو نیت رو صاف کن. اگه بدی دیدی بیا تو این شال سبز من شراب صاف کن. بیا تف تو صورت من بکن. حالا من از میون این جمع که ماشا الله همشون زوار قبر حسینن یک جونمرد می خوام که چراغ اول ما رو روشن کنه و دشت ما رو بده تا بریم سر ذکرمون. مردم! پول جیفه دنیاس. پول مُرداره. مال دنیا رو ول کن  به آخرتت بچسب. به حق حق من پولت رو نمی خوام. نیتّتو می خوام . نخواسی آخر سر بیا پولتو از من پس بگیر. نون ما دس کس دیگس. روزی رسون کس دیگس.
گر نگهدار من آنست که من می دانم.
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.
من می خوام از دس یه جونمرد که صدقش با خونواده پیغمبر صاف باشه دشت کنم. تورو بهمون پیغمبر، اگه ذره ای به آن رسول شک داری پولتو واسیه خودت نگه دارد. من همچو پولی رو نمی خوام. همچو پولی واسیه من از آتش جهنم سوزنده تره. شرط دیگش اینه که باهاس پولت حلال باشه. پول حلالو باهاس در راه حسین خرج کنی.»
مردک لاغری، با گردن باریک که ریش کوسه ای داشت و شال شلوق چرک مرده ای دور سرش ول بود از پای بار و بند مختصر خود برخاست و پیش سید رفت. سید پیش دوید و دستمال چرک چروکی از جیب درآورد و رو زمین پهن کرد و گفت: «پول رو بدس من نده. این پول رو تو به علی دادی بذارش میون همین دسمال. بسم الله الرحمن الرحیم ناد علیا مظهر العجایب.»  دشت کردیم از دس حلالزاده که برهرچی حرومزداده س لعنت بگو بشباد. و جمعیت نعره کشید «بشبار.» آن مرد پول را گذاشت تو دستمال و برگشت سرجایش. «برو مرد، که حق دّس دهنده تو رو  زیردس نکنه . برو که همیشه نونت گرم و آبت سرد باشه. عوض از دلدل سوار صحرای محشر بگیری.»
جواد با دلچرکی و چندش گزنده ای به سید نگاه می کرد. از او و مردمی که با گردن کشیده و دهن باز به او نگاه می کردند بیزار شده بود. «اینم ستایشگر یکی از اون ستاره کوره هاس. یک فلسفه آزادی بخش همه را خرد می کنه. حیف از زبون فارسی که تو دهن شما رجاله هاس» کاشکی گداییم به زبون عربی می کردین: زبون ندبه و چسناله و گدایی. تف!»
پرده با قیطان سبزِ مرده رنگی بسته شده بود. سید آن را چند مرتبه باز کرد و دوباره آن ها را بست. تو پرده عکس یک لشکر آدم بود با خود و زره و نیزه و شمشیر و سبیل های کلفت و چشمان وردریده و ابروان پیوست و لبان سرخگون زنانه که همه آن ها یک خال رو لپشان چسبیده بود. فرمانده سپاه سیدی بود درشت شبیه سید صاحب پرده. گویی آن را عینا از روی شکل سید صاحب پرده کشیده بودند، تنها یک خال درشت رو گونه تصویر بود که سید صاحب پرده آن را نداشت. تصویر هم همان طور مثل سید  صاحب گرده شال سبز به سر و دور کمرش پیچیده بود و سرخ رو و تنومند و بزن بهادر بود. یک هاله نور تند هم دور سر فرمانده سپاه تنوره می کشید و به هوا می رفت. یک شمشیر دو شاخه خونین تو دستش بود. دور ورش گُله بگله عکس یک عالمه سر بریده و تن بی سر، با گردن های خونین و دست و پای قلم شده ولو بود. پشت سر لشگریان نخل بود و خیمه بود و شتر بود وصحرای برهوت بود. روبروی فرمانده سپاه، یک آدم دیگر بود که از همان قماش باقی سپاهیان پرده بود و درحالی که انگشت دستش را حیران به دندان گزیده بود ایستاده بود و شمشیر فرمانده سپاه او را تا ناف شقه کرده بود و خون از دو نیمه های تنش بیرون زده بود.
سپاه کنار آب بود، کنار دریا، یا رود. یک ماهی گنده که صورتش شکل آدمیزاد بود تا کمر از آب بیرون آمده بود و ظاهرا داشت با فرمانده سپاه حرف می زد. ماهی چشمان بادامی شکل و آرواره های برآمده داشت. و گویی تو دهنش یکدست دندان مصنوعی بود که برای دهنش بزرگ بود. چشمان وق زده اش به قدر یک بادام درشت بود و مژه و ابرو داشت و خوشحال به نظر می رسید. معلوم بود که این ماهی سرکرده ماهی هایی بود که پشت سرش بهم فشرده صف کشیده بودند و همه چشمان بادامی و دندان مصنوعی داشتند. سرکرده ماهی ها ظاهرا داشت با فرمانده سپاه حرف می زد و ماهی های دیگر نگاه می کردند.
ادامه دارد....

یکشنبه 12 تیر ماه سال 1384
موزیک ویدئو جدید

 نگاه پنجره و یک ویدئو از نواختن ویلون که ترانه حدیث مهربونی در کنسرت اخیراش اجرا
کرده میذارم تا لذت ببرید.
نگاه پنجره l حدیث مهربونی

   1      2      >>