سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1384
1
2
3
4
5
6
7
8
9
ساقیا برخیز و درده جام راساغر می بر کفم نه تا ز برگر چه بدنامیست نزد عاقلانباده درده چند از این باد غروردود آه سینه نالان منمحرم راز دل شیدای خودبا دلارامی مرا خاطر خوش استننگرد دیگر به سرو اندر چمنصبر کن حافظ به سختی روز و شب خاک بر سر کن غم ایام رابرکشم این دلق ازرق فام راما نمی​خواهیم ننگ و نام راخاک بر سر نفس نافرجام راسوخت این افسردگان خام راکس نمی​بینم ز خاص و عام راکز دلم یک باره برد آرام راهر که دید آن سرو سیم اندام راعاقبت روزی بیابی کام را
دوشنبه 30 خرداد ماه سال 1384
غزل تنهایی

سهیل محمودی

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهایی
از دست نخواهم داد دامان شکیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم
چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ،همواره همین بوده است
رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی

تو آتش و من دودم ،دریا تو و من رودم
هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی

چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است
بین تو و آیینه ،آیینه و زیبایی

من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش
من زین سو و تو زان سو ،می آیم و می آیی


با گردش چشمانت افتاده به میدانت
انبوه شهیدانت ،تا باز چه فرمایی

بی ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت
چندی است که طوفانی است ،این دیده دریایی
دوشنبه 30 خرداد ماه سال 1384
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پلة مذهب بالا.
تا ته کوچة شک،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.


چیزها دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید.
ظهر در سفرة آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسة داغ محبت بود.


من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوستة خربزه می برد نماز.


بره ای را دیدم، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.