جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387
دیگر چه نیازی است به تو؟

دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است

میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

چگونه سر کند اینجا ترانه خود را

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فریاد در دلم جوشید

چگونه راه بجوید که روبرو سنگ است .

خورشید در پس کوههای ستبر عزم رفتن دارد و من در غروب دلتنگی ، دست پریشان دل را فشرده ام و سر بر شانه آشفتگی به دنبال زانوی محرمی می گردم .

نخلستان بنی نجار کجاست ؟

حلقوم چاههای آشنایش کو ؟

بهانه ای در حلقومم گره خورده است !

بهانه ای که هجم هجومش تکلف کالمم را از هم پاشیده است .

آشنایان معذورم بدارید از ادیبانه سخن گفتن که سوزش این زخم چنان آه از نهادم بر آورده است که رشته همه ضابطه های نیک سخن گفتن را دریده است .

بگذارید چون او سخن بگویم و و بی هیچ تکلفی از درد بنالم .

دیروز بود که آمدی ، ازدل کویر ، کویری که تو را جوشاند تا چشمه زلالی باشی برای همیشه حلقوم های تشنه و دست جادوگر دنیا در برابر این عطای عظمی چه تقدیر شگفتی از کویر نمود که تا انتهای ابد نامش را در قاموس دلهای دگرگونه جاودانه ساخت که پیش از تو کویر تنها یک برهوت گمشده بود و پس از تو یکآشنا سرزمین کشف ناپذیر .

دیروز که آمدی چشمه زلالی شدی برای حلقومهای تف دیده اندیشه مان ، دستهای سرگردانمان را فشردی و بی هیچ تاملی در کوچه های بن بست، درب گلین خانه فاطمه را نشانمان دادی .

خانه کوچکی که خود سرودی از همه تاریخ بزرگتر بود .

دیروز که آمدی قفل تمامی دربهای کلید شده اندیشمه مان را شکستی و یاری مان دادی که علی را کشف کنیم .

دیروز که آمدی ...

چه می گویم ؟ مگر می شود حجم آنهمه حادثه را در دخمه کوچک ذهن گنجاند . مگر می شود تو را و عظمت اندیشه ات را به وصف نشست که تو در حصار تنگ کلام نمی گنجی . عظمت تو را تنها باید به تماشا نشست ، به چشیدن ، به لمس کردن که حجم تو ای کشف ناپذیر ، هرگز به حقارت دستهای کوچکمان نمی آید .

بگذار وصف تو رابه دیگر سوی نهم و چون همیشه که از هجوم حجم تنهایی به تو پناه می آوردم ، این بار نیز زانوی محرمت را بیابم و سنگینی حلقومم را برای آن مویه کنم که توصیف تو به چه کار می آید ؟

توصیف تو به چه کار می آید ؟

نه تو آنقدر کوچکی که من با تلاش حقیرانه ام بزرگ نشانت دهم و نه آنقدر من بی دردم که دامن درکت را رها کنم و جدای از تو به توصیف بنشینم .

تو به من آموختی که در اوج همه تنهایی ها و سردرگمی ها و پریشانی ها ، برای رهایی از عقده های بغض که نه ، چه می گویم ؟!  اگربغضها نباشند ، یقیناً بی تفاوتی ها هستند ، غفلتها هستند ، فراموشی ها هستند ؛

برای یاد آوری اصالتها و آرمانها و عشقها و شورها ، برای ترس از فراموشی خویشتن ، نامه ای بنگارم ، نامه ای برای همه عصر ها و نسلها

و من سنت تو را برای تو می نویسم ، تویی که محرم ترینی برای این حلقوم .

ای بی قرار ترین میهمان شام !

اندکی در شام دلم قرار گیر ، اگر چه میدانم که حجم حضورت در حقیرستان دلم نمی گنجد .

سالهاست که تو رفته ای ، آنچنان شتابناک که از خویشتن شرممان شد .

سالهاست که تو رفته ای ، اما هنوز مصلحت اندیشان ما ، مصلحت نمی بینند که تو زنده باشی و اندیشمندان ما صواب را در این دیدند که هنوز تو اشتباهاتی داشته باشی و این اشتباهات بهانه ای باشد که در جمع دوستداران تو حضور نیابند .

اشتباهاتی که نمی دانم چرا هیچ کس نمی داند که مصداقش در چیست ؟

تو گویی هیچ کس علاقه ای به نشان دادن مصادیقش ندارد .

من اما ،

من اما ، اگر حلقوم اندیشه ام یاری دهد ، خواهم گفت که اشتباهات تو چیست و چه کسانی از آن رنج می برند ، رنج که نه ،

بگذار بگویم برادر ،

بگویم که اشتباهات تو زیستن خیلی ها را به خطر انداخته است .

همان گونه که نامت ، نان خیلی ها را به خطر انداخته است .

خیلی هایی که میشناختی ، می شناسم و خواهند شناخت .

خیلی ها که مصلحت بودنشان با کلام تو در تضادی دست و پنجه نرم می کند .

آری برادر ، چه نیازی است به گفتن ، که تا انتهای ابد ، همه آنانی که آشیانه اندیشه شان را با عنکبوت جهل آذین بسته اند ، خواهند دانست که اشتباهات شریعتی چه بوده است ؟

چرا تو زنده باشی ؟

بگذار در سالروز شهادتت درشت ترین خبر روزنامه ها پیام افتتاحیه سمینار فرش باشد و بزرگواران ما به تصویب ابعاد فرشنامه هایی بنشینند که بیش از آن هیچ پایی نباید دراز شود .

چرا تو زنده باشی ؟

وقتی که دیگر هیچ کس با ابوذر از چهارراه درد عبور نمی کند ، یگانه مرد اندیشه ات در ربذه تنها می ماند .

وقتی دیگر هیچ کس به رسالت حسین کاری ندارد .

وقتی دیگر هیچ کس به رسالت حسین کاری ندارد ،

باید که زینب ازدودکش آشپزخانه اش به معراج برود .

وقتی دیگر هیچ سری درد نمی کند .

باید که سراغ پیشانی بندهای سرخ را از نمایشگاهها گرفت .

چرا تو زنده باشی ؟

وقتی به حمد الله ارتفاع اندیشه اندیشمندانمان آن قدر صعود کرده است که دیگر هیچ کدام ، هیچ اشتباهی ندارند ، چرا به تو ، به تو که اشتباهات پر دردسری داشته ای بها داده شود ؟

بگذار اندیشمند عادل ما ، عدالت را تراز کند و دلش برای صفویه بسوزد و تاملی

در تشیع علوی داشته باشد .

چه نیازی است به تو ؟

وقتی برادرانم از آن سوی شهر عبور می کنند ، از چهارراه درد ، از چهارراه فقر ، از کنار قصر عقیل می گذرند ، تا در ماوای امیدهای مردم ، پاهایشان را از روانشناسی فراتر بگذارند و از استاد معظمشان سوال کنند که :

چگونه می شود با ارواح تماس داشت ؟

وقتی روزگار ، روزگار نو شدن است و هیچ کس از اندیشمندان ما نیز برخالف مد سخن نمی گویند

چرا جملات از مد افتاده تو بار دیگر تکرار شود و پرستیژ محافل ما را بر هم بزند.

آری برادر !

وقتی نخبگان شهرمان متفق القولند که اسلام بدون سرمایه خدیجه حیات ماندن و بودن پیدا نمی کرد .

دیگر با من بگو ، چرا باید مثلث زر ، زور ، تزویر آرامش آنانی را که می خواهند با سرمایه شان خادمان به اسلام باشند را بر هم بزند ؟

وقتی قرار است آرامش تا مغز استخوان خانه هایمان نفوذ کند ، دیگر چه نیازی است به تو ؟

تویی که کلامت به بی قراری مان می خواند .

نیستی برادر .

نیستی تا نشانت دهم که داشتن و خواستن چه بلایی بر سر نور چشمهایمان آورده است ؟!

و بازار عافیت چه کسب و کاری گرفته است ، این روزها ؟!

شرم دارم از تو . لحظه ای چشمهای کویری ات را بگردان ، تا با تو مویه کنم که این روزها شاگردانت ،

حتی آنان که حیات فکری خود را مرهون و مدیون تو هستند ، برای بودن در جمع دوستدارانت استخاره می کنند تا دریابند که خیر در چیست ؟ شاید در داشتن ها و خواستن ها

این روزها برادر ، غنچه همه عشقها و شورها و اشکها و فریادها و رسالتها و آرمانهایمان در چهار دیواری قطور مصلحت می پوسد و هیچ کس مصلحت نمی بیند که قطره آبی در پای این غنچه های پژمرده بریزد .

چرا تو زنده باشی ؟

وقتی دیگر نیازی به تو نیست،

باید که اندیشمندان ما به یاری زرمندانمان بشتابند و فرضیه بدهند و چنین افاضه کنند که :

"خدا پدرت را بیامرزد ".

تو با آنکه اشتباهاتی داشتی

اما در مسلمان کردن نسل جوان ما خیلی موثر بودی ، خدا خیرت دهد .

حالا که بحمدالله همه جوانهایمان مسلمان شده اند لطفاً تشریفتان را ببرید آفریقای جنوبی و آنها را مسلمان کنید .

ما دیگر با شما کاری نداریم ، شما نیز به مصلحتتان نیست که با ما کاری داشته باشید .

و اساساً تفکرات شریعتی به درد یک انقلاب می خورد و نه یک نظام .

دیروز گفته بودم ، که می خواهم خیلی حرفها را بگویم ،

اما بگذار این رازهای سر به مهر ، همچنان مکتوم باقی بماند ، که بزرگی میگفت:" دوستدار علی کسی است که به تعداد دشمنان علی دشمن داشته باشد " .

و من نمی دانم چرا آنان که به هر نحوی تو را و اندیشه هایت را با منافعشان در تضاد می بینند ، هیچ گاه نمی اندیشند که شریعتی و کلام شریعت ، گشایش هدیه خدا بر همه عصرها و نسلها بود .

تا آنانی که شجاعت اندیشیدن دارند از قحط سالی اندیشه نمیرند .

آری برادر !

بگذار آنانی که زنده بودن تو را مصلحت نمی بینند ، همچنان در گرداب تلاشهای خود دست و پا بزنند .

بگذار اندیشمندان ما هیچ کدامشان افتخار ندهند که در جمع دوستداران تو حضور یابند،

بگذار آنانی که حیات فکری خود را مرهون و مدیون تو هستند باز هم مصلحت نبینند که از تو سخن بگویند ،

بگذار اسلامی ترینها و انقلابی ترینهای این دیار مصلحت نبینند که به یادبود تو بنشینند .

بگذار آنانی که شجاعت اندیشیدن را ندارند ، همچنان با هر آنچه که بوی تو را دارد دست و پنجه نرم کنند .

بگذار هزار گذاردن دیگر اتفاق بیفتد .

نمی دانم چرا نمی دانند ، یاد تو نه از آن روست که تو نیازی به یاد کردن داشته باشی ، که عظمت روحت از حقارت این کلام منزه است .

که اگر به یادبود تو می نشینیم از شدت نیازی است که در خویشتن احساس می کنیم .

نیاز به یاد آوری اصالت ها و غیرت های فراموش شده مان

و نمی فهمیم چرا خیلی ها نمی فهمند کلام شریعتی همچون شجره طیبه ای است که تا انتهای ابد مخاطبان خویش را خواهد یافت و همچون همیشه راه گشایشان خواهد بود حتی اگر خیلی ها نخواهند .

و دیگر چه بگویم که : تلک شقشقه هدرت ثم قرت

و

قرص خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد

ولی آن نور درشت ، چشم ما بود

وتو ای نور درشت ، اگر در تپش باغ ، خدا را دیدی همت کن

و بگو : ماهی ها حوضشان بی آب است.

یکشنبه ۲۶ خرداد.۴:۳۴ سپیده دم

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387
در جامعۀ جهل دانستن جرم است....
۲۹خرداد سالگرد(شهادت) معلم عزیزمان مرد آزد و آرام و مردی که استادش مصدق است و بود که به پدرو مادرم فهماند که متهمند و اما چرا شهید قلم"قلم توتم من است توتم ماست و دیعه ی عشق است امانت آدم" اما مانسل امروز تا خالا بهش توجه کردیم تا حالا حتی یه بار یه کتابشو خوندیم و معلم من است هر چند مطهر نیست اما پاک است عاشق فاطمه است علی ست امروز هم کسالروز شهادت فاطمه ست هر چند به دعای من گنهکر نیاز ندارم اما روحش شاد     توصیه میکنم که حداقل یه بار "پدر مادر ما متهیم " "کویر"و... را بخوانید                                                                                               
چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387
بودجه شهر تهران چرا در لبنان باید مصرف شود؟
چند روزی بود که تلویزیون المنار حزب الله لبنان تصاویری از دیدار آقای چمران و معاونان شهردار تهران از لبنان رانشان می داد که نقشه های بازسازی بیروت را نشان می داد. پیرو این دیدارها خبر اختصاص 3 میلیلردتومانی شهرداری تهران به بازسازی لبنان انتشار یافت. طبیعتا این رقم کارستانی در امر بازسازی لبنان نیست ولی منتخبان مردم تهران که برای خدمت به مردم انتخاب شده اند به چه دلیلی میتوانند از بودجه ی عوارض مردم تهران به بازسازی لبنان کمک نمایند. دولت درچارچوب سیاست های کلان که کمک فراوانی به بازسازی لبنان کرده است ولی شهرداری تهران که از مردم تهران برای شهر تهران پول می گیرد واین همه گرفتاری شهری، فقر ونابسامانی اجتماعی در همین تهران هست، چه مجوز شرعی برای پرداخت پول به بازسازی لبنان دارد؟ امروز با یکی از اعضای اصلاح طلب شورای شهر تهران صحبت می کردم. در شورای شهر هم گفته شده که امر بازسازی لبنان که در اثر جنایات اسرائیل تخریب شده است، کار خوبی است ولی چرا از جیب مردم شهر تهران و از محل عوارض پرداخت شده ی مردم تهران؟. اما علیرغم رای ندادن اکثریت اصلاح طلبان، با دو فوریت تقاضا شده تصویب شده است.این در حالی است که خود شهردار تهران آمار عجیبی از فقرداده است. اگر این روش می خواهد ادامه یابد خوبست روی برگه عوارض مردم تهران نوشته شود که این پول فقط برای شهر تهران نیست ودر بازسازی سایر نقاط ذنیا هم می تواند استفاده شود تا لا اقل پول حلالی به بازسازی لبنان اختصاص یابد. یادم آمد که در محاکمه ی آقای کرباسچی یکی از مواردی که مطرح شده بود خرید یک دستگاه تایپ یا کامپیوتر برای مدرسه ای در گرگان بود که نمی بایست در خارج تهران مصرف شود
شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
افاضات دکتر!!!

این اقتصاد نیاز به یک جراحی اساسی دارد ، یک جراحی پلاستیک 

 سلطان محموت دوم

سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386
"لطفا گوسفند نباشید"

انسان نمی تواند

 

به آسمان نیندیشد!

 

چگونه می تواند؟!

 

مگر انسانهایی که

 

عمر را بی چرا،

 

به چریدن مشغولند

و

سر به زمین فرو برده اند

 

و پوزه در خاک دارند

 

و غرق در آب

 

و علف اند

 

اینها که "گوسفندان" دو پایند!

 

پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386
متاسفم!!

روزی حضرت علی وارد یکی از شهر های ایران شدند...

مردم در جلوی اسبها میدویدند...

امام پرسیدند مردم چرا این رفتار را میکنند؟

فردی جواب داد: این در میان ایرانیان رسم است که در جلوی اسب بزرگان میدوند و بدرقه میکنند...

حضرت فرمودند : "چه گناه ِ بی لذتی..."

... آنوقت برای ورود یک انسان غیر معصوم به شهری مثل یزد در 1500 مسجد نماز شکر خوانده میشود  یا در سفرهای دوره ای دولت به نحوی رفتار میشود که...

متاسفم...

شنبه 8 دی ماه سال 1386
حلال میکنیم
1000میلیرد دلار خسارت + صدهاهزار شهید+سوختن یک نسل+
عقب افتادن از قافله توسعه+..... فدای سر آقای طالبانی.ملت ما با دیگران از این حرفها ندارد .
تازه ما از ته قلب صدام را حلال میکنیم .
فرزند شاه سلطان حسین(ره)(-----)
پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386
این همه ناز

چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی            چون که به بخت ما رسید این همه ناز میکنی

ای که نیازموده ای صورت حال بی دلان              عشق حقیقی است اگر حمل مجاز میکنی

عید غدیر و قربان تواما مبارک!!!!

سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386
حاجی
 هر سال در حدود 80 هزار ایرانی ، با خرج کردن ،در حدود 10 هزار دلار ، به مکه می روند ،و بعد از چند روزی  می شوند حاج آقا ، یا حاجی خانم . آیا می دانید عمق فساد در خانواده سعودی تا چه حد است ؟ آیا می دانید که در ایران هزارن  کودکستان ، دبستان  امکانات لازم تحصیلی را ندارند ؟ بیائیم خوش بین باشیم ،و در دستگاه دولتی ما هم عقل و شعور  حاکم باشد.( چه اشکالی دارد آرزو بر پیرمرد ها هم  عیب نیست .)دولت قانونی از مجلس بگذراند ،که هر دواطلب مسافرت به زیارت حج ، معادل همان هزینه به فلان حساب بانکی باید بریزد ،و این پول  برای ساختن و نوسازی مدارس ایران صرف بشود ،و نام این مدارس را  با شماره ، بنام مدارس حاجی های هر استان  و هر سال مثلأ سال 1387 -شماره 1- تا  انتها بگذارند. آخر پول ملت را بردن به عربستان سعودی ،و اقتصاد ان نظام فاسد را تقویت کردن ، در حالیکه فرزندان ملت میزو صندلی هم ندارند ،که راحت درس بخوانند ، ای حاجی آقا ، کدام یک  از این اعمالدر پیش پروردگار  ثواب است؟ اما چه باید کرد . به قول دوست از دنیا رفته ام ،که  می گفت : در مملکت الحمد الله همه حاجی هستند ، دیگر آدم پیدا نمی شود .

پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
فرمان امیرکبیر

در سال ۱۲۶۴ قمری نخستین برنامه دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه کودکان و نوجوانان ایرانی را آبله کوبی میکردند؛ اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیرکبیر خبر دادند که مردم نمی خواهند واکسن بزنند؛ چون چند تن از فالگیرها و دعانویس ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان می شود.

هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند، امیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می کوبند. شماری که پول کافی داشتند پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می شدند یا از شهر بیرون می رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه شهر تهران و روستاهای پیرامون آن تنها ۳۳۰ نفر آبله کوبیده اند. در همان روز پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم، جن زده میشود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی. حال گذشته از این که فرزندت را از دست داده ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد. این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد.

در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب! من تصور می کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر مرده است که او این چنین های های می گرید. سپس به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن آن هم به این گونه برای دو بچه شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست؛ آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. تمام ایرانی ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید اینقدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند. 

 

        از کتاب امیرکبیر محمود حکیمی

شنبه 17 شهریور ماه سال 1386
سزا در همین دنیاست
اورده اند که روزی درویشی با خدای خود عهد کرد که بجز میوه هایی که از درخت برزمین میریزد نخورد چند مدتی وضع برفق مراد بود بادی میوزید ومیوه بر زمین میریخت و درویش نوشجان میکرد تا اینکه چند روزی بادی  نوزید  ومیوه ای برزمین نریخت درویش همچنان در حسرت وزیدن باد بود که باد وزید اما میوه بر زمین نریخت شاخه ای بطرف درویش پایین امد درویش دست برد ومیوه ای چید واز محل دور شد به جمعیتی رسید داخل جمعیت شد وبه خوردن میوه مشغول سوارانی به جمعیت نزدیک شدند همه را دستگیر کرده به محکمه قاضی بردند وچون ان جماعت دزد بودند قرار براین بود که یک دست وپای دزد را قطع میکردند تا اینکه نوبت به درویش رسید دستش را قطع کردند نوبت به پایش که رسید فرد معتمدی واردمحکمه شد وعرض کرد ای قاضی من درویش را مشناسم مردی پاک وزاهد است او دزد نیست که درویش لب باز کرد وگفت سزا در همین دنیاست قصد دزدی نداشتم اما عهد با پروردگارم را شکستم وسزایش را دیدم
جمعه 16 شهریور ماه سال 1386
تو می توانی...

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

او جانشین همه ی نداشتن هاست

نفرین و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند،

و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد،

تو مهربان جاودان ،آسیب ناپذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی...